Print Friendly Version of this page pdf
نظرها: 0
0 0
  • (رتبه فعلی 0.0/5 ستار ها) تمامی آرا: 0
  • این 3 معلم با هم پرکشیدند

    عصر بهبهان : 29 سال پیش در مدرسه های جنوب تهران غوغایی به پا بود. چند روزی از آغاز عملیات کربلای 5 گذشته بود و تعدادی از معلم های جنوب تهران از هفته های گذشته عازم جبهه شده بودند. درست روز سی ام دی ماه سال 1365 بود که خبر شهادت معلم های مدرسه هیدخ و سالاری پیچید و اهالی و به ویژه دانش آموزان را غرق در ماتم کرد.


    29 سال پیش در مدرسه‌های جنوب تهران غوغایی به پا بود. چند روزی از آغاز عملیات کربلای 5 گذشته بود و تعدادی از معلم های جنوب تهران از هفته‌های گذشته عازم جبهه شده بودند. درست روز سی ام دی ماه سال 1365 بود که خبر شهادت معلم‌های مدرسه هیدخ و سالاری پیچید و اهالی و به ویژه دانش آموزان را غرق در ماتم کرد.

    روز تشییع پیکر این شهیدان، حیاط مدرسه هیدخ ، جای سوزن انداختن نبود. پیر و جوان ، زن و مرد برای تششیع پیکر این معلم های شهید به مدرسه های محل خدمت آنها آمده بودند. این 3 شهید معلم ماجرای عجیبی داشتند. 3 دوستی که با هم تدریس در مناطق محروم و مدارس حاشیه ای منطقه را انتخاب کردند.  سپس با هم عزم رفتن به جبهه کردند و در نهایت با هم در یک عملیات و در یک لحظه به شهادت رسیدند. شهید محمد تقی رحمانی، شهید سلیمان صادقی، شهید علیرضا رابعی معلم هایی اند که این روزها نام هایشان را بر سر در مدارس می بینیم و امروز به مناسبت سالگردشان پای صحبت های دوست و همسنگر آنها شهدا حسن رابعی است نشسته ایم . کسی که همراه با آنها عازم جبهه شده و از نزدیک لحظه پرواز ملکوتی آنها را دیده و حالا عمری است که خودش را جامانده از قافله شهادت می داند. او خواهر زاده شهید رابعی است به دلیل مشغله های کاری موقتا در شهر دامغان سکونت دارد. اما وقتی تلفنی از ماجرای بازگو کردن خاطرات شهدا در سالروز شهادت آنها با خبر می شود، خودش را به سختی به تهران می رساند. در ادامه خاطرات حسن رابعی، خانواده ها و شاگردان این شهدا هم حرف های شنیدنی از شهدا دارند که با هم می خوانیم.

     

    همرزم و همراه شهید:

    آنها رفتند و من جاماندم

    حسن رابعی هم رزم و خواهرزاده شهید که تا لحظه شهادت با شهدا در یک سنگر بود خاطرات زیادی از شهدا دارد و می گوید: «علیرضا وقتی قرار شد از پایگاه ابوذر اعزام شود آمد و شانه های مرا گرفت و گفت: دیگر تمام شد. اعزام شدیم. از خوشحالی تمام پسته هایی را که خانواده در ساکش گذاشته بودند بین بچه ها پخش کرد. وقتی از مرخصی برگشتیم به من گفت بیا قولی به یکدیگر بدهیم. گفتم چه قولی؟ گفت قول بدهیم هر کدام از ما شهید شدیم، دیگری از خانواده شهید مراقبت کند. من سعی کردم حرف او را جدی نگیرم. اما همین جمله را باز در سنگر  پیش شهیدان صادقی و رحمانی  هم گفت. بالاخره به هم قول دادیم. آنها رفت و من ماندم...»

    بغض گلویش را می فشرد. با اندوه و ناراحتی ادامه می دهد: «ما 6 نفر با هم روی توپ 23 میلیمتری پدافند هوایی بودیم. پشت پتروشیمی بصره  نزدیک دریاچه ماهی در حال جابجایی توپ به نقطه دیگری بودیم که صدای هواپیمای دشمن که هر لحظه به ما نزدیک می شد را شنیدیم و در یک لحظه همه جا را آتش و دود فرا گرفت. هر کدام به نقطه ای پرتاپ شده بودیم. ماشین و توپ در آتش می سوخت. لحظه ای به خودم آمدم و اطرافم را بررسی کردم ولی متاسفانه همه دوستانم از جمله علیرضا رابعی، سلیمان صادقی و محمد تقی رحمانی به شهادت رسیده بودند و تقدیر این بود که از آن جمع من زنده بمانم.»

     

    معلم شهید  محمد تقی رحمانی

    تاریخ و محل تولد: 1335، تهران

    تاریخ  و محل شهادت: 30/10/1365شلمچه  عملیات کربلای  5

    سمت و محل خدمت : معاون دبستان شهید هیدخ

    چگونگی شهادت : برخورد ترکش راکت هواپیمای دشمن

    مسئولیت در جبهه : مسئول توپ پدافند ضد هوائی

    مزار: گلزار شهدای بهشت زهرا(س)- قطعه 29-ردیف0 4-شماره 3

     

     شهید محمد تقی رحمانی در یکی از روستاهای آوج از توابع همدان به دنیا آمد. پس از چند سال با خانواده به تهران آمد و مدارج تحصیلی  را تا دیپلم در رشته ادبیات فارسی ادامه داد و پس از آن عازم خدمت سربازی شد. این ایام مصادف با پایان حکومت پهلوی و آغاز تظاهرات مردمی بود و او همواره در نهضت اسلامی و انقلابی حتی در دوران سربازی حضور داشت تا انقلاب به پیروزی رسید. همان موقع اعلام شد که مناطق محروم به معلم نیاز دارند و لذا به شغل معلمی روی آورد و به روستایی دور افتاده در شهرستان همدان رفت و پس از مدتی به تهران و منطقه ما منتقل شد و آخرین سمتش معاون و آموزگار مدرسه شهید هیدخ بود که در سرنوشت و 3 نوبت حدود هزار دانش آموز را تربیت می کرد.

     

     

    مادر شهید:

    فرزندانش را به خدا سپرد و رفت

    زرین تاج ملک محمدی مادر شهید درباره فرزندش می گوید: «محمد قصد رفتن داشت و با همه خداحافظی کرده بود. دلشوره عجیبی داشتم و به مزاح گفتم خدا کنه بلیط گیرتون نیاد و به خونه برگردید. محمد که از دعای من دلگیر شده بود گفت: "مادر، چرا این حرف رو میزنی؟" من گفتم : "تو4 تا بچه قد و نیم قد داری. اگر بلایی سرت بیاد چه کار کنم؟" در جوابم گفت: "تنها من نیستم که این شرایط رو دارم. خیلی از رزمنده ها زن و بچه دارند. تو هم نگران نباش و به خدا توکل کن. من هم اونها رو به خدا می سپارم." مادر شهید نفسی تازه می کند و می گوید: «روزهای آخر حالت خاصی داشت. چهره اش نورانی بود. به او گفتم چقدر زیبا شده ای. به شوخی گفت: مگر زشت بودم مادر؟»

     

    خواهر شهید:

    تدریس در مدارس روستایی

    برادرم در روستا که درس می داد، هر روز حدود 4 ساعت راه خاکی را برای رسیدن به روستا طی می کرد و عاشق خدمت به بچه های محروم بود. خدیجه رحمانی خواهر شهید به این موضوع اشاره کرده و می گوید: «پس از شهادتش دفتر خاطراتش را خواندم. در بخشی از آن به گرفتار شدن خودش در بارش برف سنگین و در محاصره گرگ ها قرار گرفتنش اشاره کرده بود که به لطف خدا و کمک اهالی نجات یافته بود. در مدرسه شهید هیدخ 3 نوبته فعالیت می کرد و به جز نقش معلمی، کارهای تاسیساتی، برق کاری، بنایی و... را هم بدون هیچ گونه چشمداشتی انجام می داد. هنوز لحظه آخرین وداع و صدای پوتین های  او را که از پیچ کوچه مان گذشت خوب به یاد دارم.»

    همسر شهید هم خاطره از شهید در ذهنش دارد و می گوید: «همسرم وقتی به مرخصی می آمد، پسرش محمدعلی را که یکساله بود در آغوش می گرفت و زیر لب با او حرف می زد. نگاه های عجیبی به بچه ها می کرد و انگار در دلش با آنها و آغوش گرفتن های بچه هاش خداحافظی می کرد. زمانی که برای همیشه قصد رفتن کرد، سمیه بزرگترین دخترمان 6 سال بیشتر نداشت. سمیه،ثریاو سولماز و محمدعلی یادگارهای او هستند.  وقتی همراه دوستانش، شهید سلیمان صادقی و شهید علیرضا رابعی به جبهه رفت، هر سه آنها خواب عجیبی دیده بودند که تعبیر یکسانی داشت. به همین خاطر، یک هفته به مرخصی آمدند و با همه وداع کردند. وداعی که همیشه در یادمان زنده است.»

     

    وصیت نامه شهید محمد تقی رحمانی

    با سلام به امام امت جهان اسلام ، امام زمان(عج) و نایب بر حقش

    با سلام بر شهیدان راه خدا که صادقانه جان خویش را جهت حفظ اسلام، دین ، قرآن و میهن خویش از دست داده‌اند نه برای همیشه بلکه فقط از این دنیا، زیرا که در آن دنیا خودشان و در این دنیا یادشان زنده است. باری پدر عزیزم و مادر مهربانم، خواهران و برادر من، اولا امیدوارم که انشااللّه همه شما در پناه خداوند و امام زمان(عج) صحیح و سالم بوده و هیچ گونه ناراحتی نداشته باشید و حتی از دوری این حقیر هم ناراحت نباشید. زیرا راه من راه خداست و دوری در راه خدا نگرانی و ناراحتی ندارد. از قول بنده به همه اهل هیئت سلام برسانید و بگوئید که دعای توسل فراموش نشود و کلیه رزمندگان اسلام و امام امت را دعا کنند . پدر و مادرم نگذارید بچه ها دلشان تنگ شود، خود شما هم بی تابی نکنید. از اطرافیان طلب حلالیت کنید، من همه را حلال کردم. از پدر عزیزم می‌خواهم مراقب تربیت بچه ها و نگهدار همسرم و مادرم باشد . مخصوصا مادر جان از تو خواهش می‌کنم گریه نکن و دشمن را شاد نکنید و مقاوم باشید.

    محمد تقی رحمانی والسلام

     

     

    معلم شهید علی رضا رابعی 

    تاریخ  و محل تولد: 1338تهران

    تاریخ و محل شهادت : 30/10/1365، شلمچه کربلای 5

    سمت و محل خدمت : مدیر مدارس شهید سالاری و انقلاب اسلامی(مدرسه شهید رابعی کنونی)

    نحوه شهادت: برخورد ترکش راکت هواپیمای دشمن

    مسئولیت در جبهه : رزمنده پدافند هوایی

    زیارتگاه : گلزار شهدای بهشت زهرا(س)- قطعه 53-ردیف0 4-شماره 3

    همسر شهید:

    در سلام کردن به دانش آموزان پیشی می گرفت

    شهید رابعی در سال 1361 ازدواج کرده  و ثمره این ازدواج 2 فرزند به نام های زینب و محمد است. خانم رحیمی همسر  شهید که خود نیز فرهنگی است می گوید: « اخلاق او در خانه بسیار خوب بود و احترام ویژه ای به پدر و مادرش می گذاشت. روحیه ای آرام داشت و زیاد سخن نمی گفت. در روزهای آخر مهربانتر هم شده بود. ما بعد از شهادتش او را بیشتر شناختیم. چون در منزل معمولا گزارشی از کارهایش نمی داد. وقتی بعد از شهادتش از زبان اولیاء دانش آموزان و معلمان در مدرسه فهمیدیم که چه فعالیت هایی انجام می داده به او غبطه می خوردیم. او با وجود حجم کاری زیاد، هیچوقت از خانه و خانواده غافل نبود. همیشه در برنامه های روزانه خود ساعتی را به خانواده اختصاص می داد به گونه ای که در این ساعات تمام خستگی هایمان برطرف می شد. با بچه ها در منزل بازی می کرد.»

    او خاطره ای از زبان پدر همسرش که مرحوم شده است تعریف می کند ومی گوید: «علی رضا قصد کرده بود پیش از شروع جنگ به سربازی برود. پدر همسرم به او گفت: "تو تنها پسر مایی. من هم که سن و سالی از من گذشته. بیا و منصرف شو. برایت کفالت گرفته ام." هر چه اصرار کرد قبول نکرد.علی رضا می گفت: "پدر من، سربازی وظیفه شرعی و عبادی منه. باید بعضی از فنون را یاد بگیرم و برای انقلاب آنها را به کار گیرم. بعد از خدمت سربازی به دنبال شغل مناسبی بود. پدر مرحومش چند شغل پر درآمد به او  پیشنهاد داد ولی هیچکدام را نپذیرفت و می گفت: "پدر جان، من باید شغلی داشته باشم که بتوانم بیشتر به مردم خدمت کنم و فکر می کنم بهترین شغل همان شغل معلمی است که شغل انبیاء است. اگر چه درآمدش کم است اما  معنویت اش بیشتر است. آن هم در جهت تربیت فرزندان آینده اسلام. خلاصه 2 سال در روستایی به نام مرادآباد همراه با دوستش مشغول خدمت شد. لذت درس دادن به کودکان محروم روستا تمام سختی های راه طولانی را از یادش برده بود. تا اینکه از سوی آموزش و پرورش او رابه عنوان مدیر دبستان شهید سالاری انتخاب کردند. علی رضا هیچ وقت به عنوان مدیر خود را بالاتر از دیگران نمی دانست. به دانش آموزانش احترام می گذاشت حتی در سلام کردن به آنها پیشی می گرفت و به مشکلاتشان رسیدگی می کرد.»

     

    وصیت نامه شهید علیرضا رابعی:

    سلام بر امام امت خمینی بت شکن و امت شهید پرور و ایثارگرمان و سلام بر شهدای راه حق که دین خود را به اسلام و انقلاب اسلامی ادا کردند و به عهدی که با خدای خویش بسته بودند وفا کردند و به لقایش شتافتند. امروز روز امتحان است امتحان گیرنده خداست و امتحان دهنده بندگان خدایند و موضوع امتحان ایثار و از خود گذشتگی است .

    صحبتی با پدر و مادر عزیزم دارم باید بگویم آنطور که باید و شاید من فرزند خوبی برای شما نبودم و نتوانستم رضایت کامل شما را بدست بیاورم. خواهشی که از شما دارم این است که در شهادتم طاقت را از دست ندهید و بدانید که این جان مال خدا بوده و فقط چند روزی به امانت نزد شما قرار گرفته بود. و حالا خداوند امانت را از شما باز ستانده است. خوشحال باشید امانت دار خوبی بودید. آنوقت که خدا او را طلب کرد به صاحب اصلیش باز گرداندید. به خاطر همه چیز مرا ببخشید و حلال کنید و از من راضی باشید.

    صحبتی با خانواده ام دارم شما نیز باید حضرت فاطمه را به عنوان الگو و رهبر خود انتخاب کنید. متقی و پارسا باش و بدان که مسئولیت خطیری به عهده شماست و آن تربیت اسلامی فرزندانت می باشد. که باید خیلی در این رابطه تشویش داشته باشید. پسرم محمد تو نیز باید در آینده با شرافت و صداقت زندگی کنی و هر جا که صدای مظلومی را شنیدی به آن ندا لبیک گو و به یاریش بشتاب که مرگ سرخ به از ننگ سیاه می باشد. امام زمان خود را کامل بشناس و از او پیروی کن و مطمئن باش که پیروزی.

    دخترم زینب، عفت و پاکدامنی را سرلوحه تمام امور خود قرار ده و هیچ گاه از یاد خدا غافل مشو که فقط یاد اوست که به دل ها طراوت می بخشد. و در پایان ای خدای بزرگ از این که مرگ مرا انشاءالله شهادت در راه خود قرار دادی و عنایت و لطف را بر من تمام کردی و این بنده عاصی را به درگاهت راه دادی تو را شکر می کنم.

    شکرلله شکرلله شکرلله و السلام

     

     

    معلم شهید سلیمان صادقی

    تاریخ  و محل تولد: 1336 شهرستان میانه

    تاریخ و محل شهادت: 30/10/1365 شلمچه عملیات کربلای 5

    سمت و محل خدمت : مربی امور تربیتی دبستان  شهید هیدخ

    نحوه شهادت: برخورد ترکش راکت هواپیمای دشمن

    مسئولیت در جبهه: رزمنده پدافند هوایی

    زیارتگاه: گلزار شهدای بهشت زهرا(س)، قطعه 29

    شهید سلیمان صادقی در یکی از روستاهای میانه در خانواده ای فرهنگی متولد شد. پدرش شهباز و مادرش نجمه نسبت به تربیت او و برادر و 3 خواهرش حساس بودند. پدر و برادرش هم در روستاهای میانه معلم بودند. او پس از تحصیلات دوره راهنمایی به تهران آمد و بعد از اخذ مدرک دیپلم به خدمت در آموزش و پرورش منطقه  ما مشغول به کار شد. سال های اول پیروزی انقلاب بود و با توجه به وضعیت فرهنگی مدارس، نهاد امور تربیتی توسط شهیدان رجایی و باهنر تازه تاسیس شده بود. او هم یکی از کسانی بود که با پذیرش سمت مربی امور تربیتی وارد سنگر مدرسه شد. دبستان پر جمعیت و 3 نوبته شهید هیدخ در محله نعمت آباد در هر نوبت حدود یک هزار دانش آموز در آن تربیت می شدند محل خدمت او بود. در همان سال ها بود که ازدواج کرد که ثمره آن یک فرزند پسر و یک دختر بود.

     

    همسر شهید:

    فکر و ذکرش بچه های مدرسه بود

    پدر و مادر شهید در سال های اخیر به دیار باقی شتافتند.  مریم صادقی همسر شهید درباره او می گوید: «در هنگام شهادت او پسرمان 5 سال و دخترمان 2 ماه بیشتر نداشتند. با اینکه عاشق بچه هایش بود اما احساس  تکلیف شرعی او را از محیط آرام شهر و خانواده به کربلای ایران،شلمچه آورد. او به همراه چند نفر از دوستان و همکاران صمیمی اش از جمله شهید محمدتقی رحمانی و شهید علیرضا رابعی در یک گروه چند نفری به جبهه اعزام شدند و مسولیت هدایت و عملیات یک توپ ضد هوایی را بر عهده داشتند تا اینکه در یکی از عملیات های جابجایی، در نبرد با هواپیماه های دشمن که به صورت گروهی منطقه را بمباران می کردند مورد هدف راکت یکی از هواپیماه های عراقی قرار گرفتند و غریبانه به شهادت رسیدند. »

     او ادامه می دهد: «سلیمان صادقی خیلی آرام و کم حرف بود. در محل زندگی و میان همکاران فرهنگی اش هم به صبور و آرام بودنش معروف شده بود. فکر و ذکرش بچه های مدرسه بود.دغدغه اش تربیت نوجوانان پسری بود که در محله های حاشیه ای شهر زندگی می کردند و دوست داشت هر کاری که از دستش بر می آید برای آنها انجام بدهد.»

     

    گزیده ای از وصیت نامه شهید سلیمان صادقی:

    با درود و سلام به یگانه منجی عالم بشریت و نایب بر حقش، حضرت امام خمینی(ره)  و شهیدان به خون خفته انقلاب و جنگ و رزمندگان سلحشور اسلام ، که با خون خود و فداکاریشان این انقلاب را بیمه کردند. شهادت فوز عظیمی است که هر انسانی به فرعون درون خودش غلبه کند و ارزش های معنوی‌اش بر مادی‌اش غلبه کرده و تمام زرق و برق دنیوی را از خود دور کند ، آن موقع است که به سوی ملکوت اعلی می‌پیوندد . من تنها آرزویم این بود یک روز به ندای امام که یاوران مستضعفان و قلب تپنده امت اسلام است لبیک گویم تا کوچکترین سهمی در این انقلاب داشته باشیم و تنها آرزویم این بود که خداوند مرا در راه اسلام و جهاد با نفس و جهاد با کفر از دنیا ببرد.

    پدر و مادر گرامی ام، من بنا به دستور اسلام و قرآن این راه خوشبختی و اخروی را انتخاب کردم و قدم به این دیار عاشقان گذاشته ام. پدر و مادر عزیزم و خواهران و برادر عزیزم! اگر در شهادت نصیب من شد، زیاد بی تابی نکنید و مقاوم و استوار باشید که گریه زیاد شهادت رزمنده، دشمن را خوشحال می کند. انشاالله بعد از من محمد را محمدوار تربیت کنید و بعد از پدرش راه پدرش را انتخاب کنید و دخترم مریم را زینب وار تربیت کنید که همچون زینب قهرمان کربلا باشد. پدر عزیزم که وصی من می باشی، به وصیت های من از لحاظ الهی و شرعی که خودتان آگاه هستید عمل کنید و در ضمن پدر عزیز اگر شهادت نصیب من شد فرزند خودت را حلال کن و همچنین مادرم که در تربیت فرزندانتان خیلی تلاش کردید و من از شما خیلی طلب عذر دارم...

     

    شهیدان رهرو صحرای عشقند                          چو مجنون واله لیلای عشقند

    اگر آرام و مدهوشند و خاموش                         همه مست از می مینای عشقند

    سلیمان صادقی

    تاریخ انتشار: ۱۱:۴۱:۴۵ | چهارشنبه, ۱۴ / بهمن / ۱۳۹۴
    اشتراک گذاری

    دیدگاه دیگران (بدون دیدگاه)...

    Leave a reply

    نام:: _REQ_FIELD
    _CF_EMAIL: غیر فعال
    وبسایت::
    دیدگاه: _REQ_FIELD