• نظرها: 0
  • تاریخ انتشار: ۰۸:۰۴:۵۴ | چهارشنبه, ۲۱ / اسفند / ۱۳۹۲
  • در وبلاگستان
  • توسط عصر بهبهان
  • نمایش ها: 588
  • (رتبه فعلی 0.0/5 ستار ها) تمامی آرا: 0
  • Print Friendly Version of this pageچاپ Get a PDF version of this webpagePDF

فاطمه پاره تن من است


فاطمه پاره تن من است


فاطمه پاره تن من است

بانوى بزرگ اسلام، حضرت فاطمه سلام الله عليهامظلومه زمان خويش و همه سده‏ها و قرن‏هايى است كه تاكنون بر عالم اسلام‏گذشته است. اين مركز و قطب اهل بيت در سخنان پيامبر(ص) و نيز رفتارهاى آن حضرت‏با وى به خوبى معرفى شده است; به طورى كه در جوامع روايى شيعه و سنى، بازتاب‏برجسته و گسترده‏اى دارد و همه محدثان و فقيهان به اين سخنان و رفتارهاى‏پيامبر(ص) در معرفى دختر بزرگوارش به ديده اعجاب نگريسته‏اند.

در اين مقاله، گوشه‏اى از شخصيت صديقه كبرى(س) را در آيينه گفتار و كردارنبوى(ص) در چهار قسمت مى‏نگريم:

1) رضا و غضب فاطمه(س)

2) مقام فاطمه زهرا(س) در روز مباهله

3) مقام فاطمه زهرا(س) در روز قيامت

4) مظلوميت على(ع) در شهادت فاطمه(س).

تكيه ما در اين نوشتار، بر مجامع روايى و تفسيرى اهل سنت است، چرا كه:

خوش‏تر آن باشد كه سر دلبران گفته آيد در حديث ديگران

رضا و غضب فاطمه(س)

محدثان و فقيهان بزرگ اهل سنت از پيامبر(ص) نقل كرده‏اندكه فرمود: «فاطمه بضعه منى من اغضبها فقد اغضبنى; فاطمه پاره تن من است هر كس‏او را غضبناك كند مرا به خشم آورده است‏».

اين روايت دو جنبه دارد: سند و محتوى (جنبه دليلى و مدلولى) در اين جا به اين‏دو جنبه اشاره‏اى مى‏كنيم:

سند روايت

اين روايت از نظر سند، صحيح اعلايى است; يعنى هيچ مناقشه‏اى در آن‏نيست.

«ذهبى‏» يكى از منتقدان بزرگ، مى‏گويد:

اين روايت صحيح است. وى هم چنين روايت ذيل را هم صحيح مى‏داند كه: «ان الرب‏يرضى لرضا فاطمه و يغضب لغضب فاطمه; همانا خداوند متعال به رضايت فاطمه راضى‏مى‏شود و از خشمگين كردن او به غضب مى‏آيد.» صحيحى كه ذهبى آن را صحيح بداند ويا بخارى به صحت‏اش اعتراف كند، به همه «اهل سنت‏» حجت است.

پس روايت‏بى‏هيچ ترديدى در حد تواتر اجماعى و مقطوع است.

محتواى روايت

مدلول و محتواى اين روايت چيست؟ آن روايت كه «فاطمه بضعه منى‏من اغضبها فقد اغضبنى‏» مقدمه است‏براى روايت دوم كه مى‏فرمايد «ان الرب يرضى‏لرضا فاطمه و يغضب لغضب فاطمه‏».

رضا و غضب چيست؟ از كجا پيدا مى‏شود و به كجا مى‏رسد؟ در زندگى نباتى انسان، دوقوه است: يكى قوه جذب ملائمات و ديگرى قوه دفع مناصرات، قوام موجود زنده به اين‏است. اين دو قوه در زندگى حيوانى از صورت جذب و دفع درمى‏آيد و به صورت رضا وغضب مى‏شود، اين رضا و غضب در محدوده حيوانى از طبع، مدد مى‏گيرد اما در حيات‏انسانى از عقل و انديشه ناشى مى‏شود، به عبارت ديگر رضا و غضب انسان از عقل‏سرچشمه مى‏گيرد.

مقام عقل:

مقام عقل، يك مرتبه و جاى‏گاه از رشد آدمى است، در اين مرتبه،كردارها و موضع‏گيرى‏هاى انسان از حالت جذب و دفع حيوانى و طبعى، بيرون مى‏آيد وبه محك عقل و انديشه مى‏خورد. رسيدن به مرحله «آدميت‏» آن جاست كه همه كارهاى‏انسان از جمله رضا و غضب او از عقل سرچشمه بگيرد. در تمام عمر اگر يك باررضاى انسان از عقل سرچشمه بگيرد همان يك بار آدم است، بار دوم باز حيوان است.

عاقل شدن به اين حد كه رسيد اگر هميشه نه فقط يك بار و دو بار رضا و غضب‏او هر دو از عقل مايه بگيرد او انسانى عقلانى است، زيرا كه «يرضى لرضا العقل ويغضب لغضب العقل‏».

مقام عصمت‏ خاتمى:

فوق مرتبه عقل، مقامى است كه اراده انسان در اراده خدا فانى مى‏شود، در اين‏صورت، غضب و رضايت او از رضايت و غضب خداست:

«يرضى لرضا الرب، يغضب لغضب الرب‏» انسانى كه به اين مقام رسيده همه چيزش ازحضرت حق است، اگر زندگى و حيات و زن و فرزندانش را از او بگيرند، غضب‏اش از خدااست و اگر همه آن‏ها را نيز به وى بازگردانند، رضايت او به ضايت‏خدا است.

اين همان مقام «عصمت‏خاتمى‏» است; يعنى عصمت آن موجود كاملى كه در عالم وجودنظيرش نيست‏يعنى كسى كه حب و بغض در حب و بغض خدا محو شده است; يعنى دوستى ودشمنى‏اش، مطابق دوستى و دشمنى خدا است، اين چنين انسانى به هوا و هوس نطق‏نمى‏كند و سخنى جز آن چه كه حق مى‏گويد بر زبان نمى‏راند: «و ما ينطق عن الهوى‏ان هو الا وحى يوحى‏». از اين مرحله تعبير مى‏شود به «عصمت‏خاتمى‏»، كه غير ازعصمت ابراهيمى و عصمت‏يونسى است. صمت‏يونسى، هرچند عصمت است اما عصمتى است كه‏«وذاالنون اذ ذهب مغاضبا» دارد و نيز بايد بگويد: «لا اله الا نت‏سبحانك انى‏كنت من الظالمين‏». يوسف، داراى عصمت است اما «لولا ان راى برهان ربه‏» آن‏برهان رب، عصمت است. يا باز هم مى‏گويد: «اذكرنى عند ربك‏» تا بعد بگويند درزندان درنگ كن. ختمى شدن براى حب و بغض خدا منحصر به خاتم است، وقتى به اين حدو مقام رسيد مى‏توانيم بگوييم: «يرضى لرضا الرب، يغضب لغضب الرب‏».

مقام صديقه كبرى(س)

گاهى گفته مى‏شود: «يرضى لرضا الرب، يغضب لغضب الرب‏» لام‏از طرف مى‏آيد تاثير مى‏كند در رضا و غضب و مى‏شود آن عصمت كبرى، اما گاهى درافق اعلا گام مى‏گذارد و لام از اين طرف مى‏آيد كه: «ان الرب يرضى لرضا فاطمه ويغضب لغضب فاطمه‏» آن نكته سخن فاطمه شناس جهان، حضرت امام جعفر صادق عليه‏السلام معلوم مى‏شود كه فرمود: «انما سميت فاطمه فاطمه لان الناس فطموا عن‏معرفتها; فاطمه از آن رو فاطمه ناميده شد كه مردم از شناخت معرفت او عاجز وجدا شده‏اند. »

نتيجه:

پس هر كس فاطمه را غضبناك كند، غضب خدا بر او نازل مى‏شود و به هلاكت مى‏افتدچون: «ومن يحلل عليه غضبى فقد هوى; هر كس خشم من بر او فرود آيد قطعا در هلاكت‏افتاده است‏».(سوره طه، آيه‏81) بخارى، بزرگ‏ترين فقيه و محدث اهل سنت در«صحيح‏» خود مى‏گويد: در زمان حيات فاطمه(س) برخى وى را به غضب آوردند و آن‏بانو در طول شش ماهى كه بعد از رحلت‏حضرت رسول(ص) زنده بود با آن افراد، ازفرط خشم، سخن نگفت. از همين رو بود كه به على عليه السلام وصيت كرد كه مراشبانه دفن كن. ما كه مسلمان‏ايم و دائما رحمت‏حضرت حق را مى‏طلبيم و از خشم وغضب او ترسناكيم و در نمازهاى هر روز خود از خدا مى‏خواهيم كه ما را به صراطمستقيم و به راه نعمت داده‏شدگان هدايت كند و از راهى كه غضب شدگان در آن فروغلتيدند باز دارد، بايد مواظب باشيم كه فاطمه سلام الله عليها و اهل بيت‏پيامبر(ص) را نرنجانيم و به راه غضب شدگان، گام برنداريم.

مقام صديقه كبرى(س) در روز مباهله

فخر رازى در تفسير خود به نام «التفسيرالكبير» و امام المفسرين زمخشرى در «كشاف‏» و قاضى بيضاوى، كه همگى ازمفسران بزرگ اهل سنت هستند، در ذيل آيه «مباهله‏» نكته‏هاى قابل توجه‏اى‏آورده‏اند، هم چنين پيشوايان حديثى اهل سنت، همانند مسلم، ترمذى، ابن منذر،حاكم نيشابورى و جلال الدين سيوطى، به قضيه «مباهله‏» به طور جدى پرداخته‏اند.

بدين صورت كه همگى از محدث و مفسر اتفاق نظر كرده‏اند بر اين كه وقتى‏پيغمبر در مباهله با نصاراى نجران بيرون آمد، عباى سياهى بر اندام آن حضرت‏بود، حسين(ع) را در بغل گرفته بود، سيدالشهداء در آن زمان در سنى بود كه راه‏مى‏رفت ولى پيامبر(ص) او را در آغوش گرفته بود و دست‏حسن(ع) در دستش، حضرت(ص)در جلو حركت مى‏كردند. پشت‏سر او فاطمه زهرا و پشت‏سر فاطمه على بن ابى‏طالب.

حق اين بود كه فخر رازى، زمخشرى، قاضى بيضاوى، حاكم نيشابورى و جلال الدين‏سيوطى در تمام خصوصيات قضيه نظر مى‏دادند، چون ارزش يك محدث و فقيه، فقط به‏روايت نيست، بلكه به درايت هم هست. اساس در دين بر تفقه است، زيرا بالاترين‏كمال‏ها تفقه در دين است:

«الكمال كل الكمال التفقه فى الدين‏» حقيقت تفقه هم اين است كه در تمام‏افعال و اقوال و خصوصيات دقت‏شود و سپس نتيجه‏گيرى صورت پذيرد. اين همان‏پيغمبرى است كه «و ما ينطق عن الهوى‏».

اين همان كس است كه «و ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا»، اين‏همان كس است كه سنت او تنها قول او نيست‏بلكه فعل و تقرير و تمام كردارها وحركات‏اش سنت و قابل پيروى است.

همه كارها و احوال او مرتبط است‏به مقام «فدنى فتدلى فكان قوب قوسين اوادنى‏».

اين خلاصه عالم و پيغمبر خاتم و جوهر وجود و فرد اول عالم كون هر نگاه و ياكردارش دنيايى از حكمت و معارف است.

حركت آن حضرت(ص) در روز مباهله، معناى عميقى دارد: خود حضرت در جلو، فاطمه دروسط و على(ع) پشت‏سر. معناى اين عمل آن است كه فاطمه برزخ بين نبوت كبرى وولايت عظما است، معناى اين عمل آن است كه فاطمه، قطب و مركزى است‏بين مقام وحى‏اعظم و مقام تبليغ وحى و مقام تفسير وحى. در پيش روى فاطمه تبليغ وحى است پشت‏سر او تفسير وحى است. رئيس اسقف‏هاى نصارا وقتى كه اين وضع را ديد، گفت:

چهره‏هايى رو به ما مى‏آورند كه اگر بخواهند كوه را از ريشه مى‏كنند، و اگر دست‏به دعا بردارند، از تمام نصارا، يك نفر بر روى زمين باقى نخواهد ماند، پس به‏هيچ قيمت اينان نبايد دست‏به دعا بردارند.

اى كاش كه فهم اسقف نصرانى با نقل فخر رازى توام مى‏شد و مصيبت اين است كه‏روايت از فخر رازى است ولى درايت از اسقف نصرانى. معناى اين جمله اين است كه‏عمل من انعكاس وحى است و وحى اين چنين است: «فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من‏العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم و نسائنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم‏ثم نبتهل; پس هر كه در اين باره، پس از دانشى كه تو را حاصل آمده با تو محاجه‏كند، بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما خويشان نزديك‏و شما خويشان نزديك خود را فراخوانيم، سپس مباهله كنيم و لعنت‏خدا را بردروغگويان قرار دهيم.»

نكته قابل توجه در اين قضيه آن است كه پيامبر(ص) به‏على(ع) و فاطمه(س) و حسن و حسين(ع) فرمود: «اذا دعوت فامنوا; هرگاه كه من‏دعا كردم شما آمين بگوييد». معناى اين جمله آن است كه دعاى من (پيامبر) مقتضى‏است اما شرط فعليت آن، نفس فاطمه و اهل بيت(ع) است. بايد آمين آن‏ها به دعاى من‏ضميمه بشود. پس وحى و سنت چنين است كه دعاى اهل بيت‏شرط است و مقتضى بى‏شرطمحال است تاثير كند. اگر دست پيغمبر(ص) بالا مى‏رود بايد چهار دست ديگر همراه‏آن به طرف آسمان بالا برود.

زمخشرى سپس مى‏گويد: اين قضيه دليل محكم و استوارى است‏بر فضل اصحاب كساء وبرهانى است‏بر نبوت پيامبر(ص) .

مقام فاطمه(س) در روز قيامت

ابن حجر در «لسان‏» و حافظ ذهبى در «ميزان‏»،كه هر دو از بزرگان نقل و نقد حديث اهل سنت هستند، نقل كرده‏اند كه «نخستين‏كسى كه وارد بهشت مى‏شود، فاطمه(س) دختر محمد(ص) است.» فرق بين دنيا و آخرت‏اين است كه دنيا عالم غلبه ملك بر ملكوت و بطون بر ظهور است. بر همين اساس درنشئه دنيا سيرت‏ها تابع صورت‏ها است و صور حاكم بر سير است. سير، منوى است، نيت‏است: «لكل العلم ما نوى‏».

ممكن است كسى در باطن گرگ باشد اما در صورت انسان است و از اين نظر با انسان‏كامل فرق ندارد، ريشه‏اش همان است كه: «فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى‏ء» و اين‏نشاه كه نشاه ملك است، ملكوت مقهور است ولكن در آخرت منقلب مى‏شود «و برزوالله الواحد القهار; مردم در برابر خداى يگانه قهار ظاهر شوند.» و همه چيزظاهر خواهد شد. در اين آيه شريفه، كلمه «وبرزوا» نكته لطيفى در آن نهفته‏است. در جاى ديگر مى‏فرمايد: «و يحشرون على وجوههم; محشور مى‏شوند مردم به يكى‏از اين وجوه:»

«وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره; در روز قيامت، چهره‏هايى‏شاداب‏اند و به سوى پروردگار خود مى‏نگرند.» آرى، اينان نه رو به زمين يا جنت وفردوس و يا.. . بلكه به روى حضرت حق، مى‏نگرند.

آن كس هم كه گفت: «ما عبدتك‏خوفا من عقابك و لاطمعا فى ثوابك بل وجدتك اهلا للعباده فعبدتك‏» اين باطن هم درآن عالم وقتى حشر بشود مى‏شود «وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره‏»، «ذلك‏اليوم الحق‏»، «الملك يومئذ الحق‏». آن روز، ملك فقط حق است و يوم، يوم حق‏است. وقتى اين شد، اوليت دخول در بهشت‏براى چه كسى است؟ براى شخص اول در وجوداست و او بايد برترين شخص در انسانيت‏باشد. از طرف ديگر، از نظر عقلى و نقلى‏ممكن نيست كسى جلوتر از حضرت ختمى مرتبت(ص) وارد بهشت‏بشود، چون آن حضرت، ازنظر صورت، سيرت، عمل و رفتار، برترين انسان روى زمين است. پس چرا در اين روايت‏آمده است كه حضرت صديقه(س) اولين كسى است كه وارد بهشت مى‏شود؟ در اين جا بايدگفت كه بين عقل و نقل تناقض نيست و عقلا هم همان‏طور است كه اول كسى كه واردمى‏شود فاطمه است، زيرا فاطمه، عين پيغمبر و با او متحد است. ورود فاطمه يعنى‏ورود پيغمبر و غير از اين نمى‏شود.

در اين روايت راز عجيبى نهفته است كه ما اين راز را به كمك روايت‏هايى كه دركتاب‏هاى حديثى عامه آمده، مى‏گشاييم:

عايشه مى‏گفت: هر وقت آرزو داشتم راه رفتن پيغمبر را ببينم به فاطمه نگاه‏مى‏كردم. راه رفتن، نگاه كردن، منطق، چهره، حرف زدن و خلاصه، وجود او عين وجودپيامبر(ص) بود.

پيامبر(ص) ابتدا فرمود: «بضعه منى; فاطمه پاره تن من است‏». وقتى پاره تن‏اوست، پيغمبر بايد اول شخص باشد بعد بالاتر از آن را گفته و فرموده است: «روحى‏التى بين جنبى‏».

پس اولين كسى كه وارد بهشت مى‏شود، شخص اول عالم وجود است ولكن خدا مى‏خواهدنشان بدهد كه اين دخترى كه آن چنان آن پدر شد كه اگر من سوره طه نازل كردم وگفتم «طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى‏» اين همان دخترى است كه با آن پدر درمسابقه با معنا به آن جا رسيد كه: «قامت فى محرابها حتى تورمت قدماها» اگراين شد، پس اين شخص، شخص پيغمبر است.

حالا كيفيت چه بود؟ حال، كيفيت ورود آن حضرت به صحراى محشر چگونه است؟ شيخ‏صدوق به سه سند در «عيون‏» از امام على بن موسى الرضا نقل مى‏كند ولى ما دراين جا از كتاب‏هاى شيعه استمداد نمى‏كنيم. فقط از عقل و كتاب و سنت قطعى در نزدعامه و خاصه استنتاج مى‏كنيم.

كيفيت ورود آن حضرت(س) در محشر اين چنين است كه: «عليها حله الكرامه عجنت‏بماء الحيوان‏». حله كرامت چيست؟

معجون شدن به آب حيوان يعنى چه؟

اين‏ها همه بحث‏هاى مفصلى دارد كه در جاى ديگر بايد به آن‏ها پرداخت، اما چهارعبارت در ادامه اين روايت، كه در متون عامه هم آمده موجود است:

1 على احسن صوره

2 و اكمل هيبه

3 و اتم كرامه

4 و اوفر.

نظام عدل وجود، كه ظهورش در قيامت كبرا است، محال است «احسن صور» را به‏بشرى بدهد مگر اين كه او بهترين سيرت‏ها را پيش خدا بياورد; يعنى اگر در كمالات‏علمى، اخلاقى و عبادى، نيكوتر از ديگران نباشد محال است‏به احسن صور بيايد:

«فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره‏».

علاقه پيامبر(ص) به فاطمه

عايشه مى‏گويد: پيامبر(ص) هنگامى كه از سفر مى‏آمد،اولين كسى را كه به ديدنش مى‏رفت فاطمه بود، هم چنين آخرين كسى كه وقت رفتن به‏سفر از او جدا مى‏شد فاطمه بود. يعنى داناترين و دقيق‏ترين انبياى خدا در جدايى‏جسمانى كم‏ترين فواصل را بين خود و فاطمه رعايت مى‏كرد. وقتى هم به خانه فاطمه‏وارد مى‏شد كيفيت ورود او اين گونه بود كه:

نخست دست فاطمه را مى‏بوسيد. كسى كه جبرئيل خاك پايش را مى‏بوسيد خود دست فاطمه‏را مى‏بوسيد، اين فقط مهر پدرى نبود بلكه مطلبى فوق آن بود. بعد سينه، سپس عرض‏پيشانى و تمام پيشانى را مى‏بوسيد و مى‏فرمود: من بوى بهشت را از تو استشمام‏مى‏كنم، تو را كه مى‏بوسم، جنت قرب را مى‏بويم نه اين كه دخترم را مى‏بوسم ومى‏بويم. محدثان بزرگ اهل سنت نقل كرده‏اند كه: روزى پيامبر(ص) وارد خانه‏فاطمه(س) شد ديد كه دخترش لباس ساده و وصله خورده‏اى بر تن دارد و مشغول دست‏آس‏است، تا صبح هم نخوابيده و مشغول عبادت بوده است، وقتى پيامبر(ص) اين وضع راديد قلب مبارك‏اش شكست و اشك بر گونه‏هايش لغزيد، به دخترش فرمود: «اصبرى على‏مراره الدنيا».

آن چه سيوطى و ابن نجار و بقيه نقل كرده‏اند چه جريانى گذشت ما نمى‏فهميم.

همين قدر مى‏فهميم كه پيغمبر حركت كرد و رفت، جبرئيل نازل شد و اين آيه راآورد:

«و لسوف يعطيك ربك فترضى‏».

مقام حضرت فاطمه(س) در شب شهادت‏اش

در شب دفن فاطمه(س) گوشه‏اى از شخصيت آن‏بانوى بزرگوار به عالم بشريت‏شناسانده شد. على(ع) بزرگ مردى بود كه جنگ‏ها وشمشيرها و ناملايمات زندگى در او هراسى به وجود نياورد اما غصه مرگ فاطمه، كمراو را شكست، چون او مى‏دانست كه فاطمه كه بود. دقت در تعبيرات حضرت(ع) نكته‏هاى‏عميقى به ما مى‏آموزد، ايشان بر جنازه فاطمه زهرا(س) نماز خواند، سپس دست‏ها رابه سوى آسمان بلند كرد و فرياد زد كه: «هذه بنت نبيك فاطمه اخرجتها من‏الظلمات الى النور; پروردگارا، اين فاطمه، دختر پيامبر تو است كه او را ازظلمات به سوى نور بردى.» گفته‏اند كه: تا على(ع) اين سخن را گفت زمين به‏اندازه يك ميل در يك ميل، نور باران شد و بدن فاطمه را در بر گرفت.

در واقع، خداوند سبحان، خواست‏به على(ع) پاسخ دهد كه فاطمه(س) به همان نورى‏رسيده كه تو از آن سخن مى‏گويى.

مى‏دانيم كه «انا لله و انا اليه راجعون‏» براى همه است، اما براى فاطمه‏«الى النور» است، و اين كه على(ع) به خدا عرض كرد: تو فاطمه را از ظلمات‏دنيا به سوى نور، سوق دادى منظورش آن نورى است كه در آيه شريفه «الله نورالسموات والارض‏» آمده است.

مظلوميت على(ع) در شهادت فاطمه(س)

در ميان مومنان و پيشوايان دينى فقط يك نفر«اصبر الصابرين‏» لقب گرفته است و آن، اميرمومنان على بن ابى‏طالب(ع) است. درزيارت او يكى از عناوين اين است: «السلام عليك يا اصبر الصابرين‏» چرا ايشان‏اصبر الصابرين است؟ پاسخ اين سوال از كلام خود حضرت روشن مى‏شود كه فرمود: «صبركردم در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلو داشتم‏». آيا در عالم كسى ديده‏شده كه هم خار در چشمش خليده باشد و هم استخوان در گلويش گير كرده باشد و بااين دو حال صبر كند، اما همين مرد بزرگ و همين «اصبر الصابرين‏» در هنگام‏شهادت فاطمه(س) طاقت‏اش تاب شد. شگفتا، مردى كه در مشكلات سنگين روزگار و حوادث‏تلخ و ناگوار دوران خود و در ميدان‏هاى جنگ و جهاد، خم به ابرو نياورده بود، درشب شهادت فاطمه(س) آن چنان بى‏تاب شد كه خطاب به پيامبر(ص) عرض مى‏كند: اى رسول‏الله من در مرگ دخترت فاطمه، صبرم تمام شد، چرا كه بايد او را به طرز پنهانى‏دفن كنم و تنها او را در قبر بگذارم:

«قل يا رسول الله عن صفيتك صبرى و رقى عنها تجلدى‏».

دیدگاه دیگران (بدون دیدگاه)...

Leave a reply

نام:: _REQ_FIELD
_CF_EMAIL: غیر فعال
وبسایت::
دیدگاه: _REQ_FIELD

اشتراک
  • Twitter
  • del.icio.us
  • Digg
  • Facebook
  • Technorati
  • Reddit
  • Yahoo Buzz
  • StumbleUpon