• نظرها: 0
  • تاریخ انتشار: ۲۲:۳۲:۵۵ | شنبه, ۲۸ / دی / ۱۳۹۲
  • در بهبهان
  • توسط عصر بهبهان
  • نمایش ها: 938
  • شهید اسماعیل دقایقی
  • (رتبه فعلی 0.0/5 ستار ها) تمامی آرا: 0
  • Print Friendly Version of this pageچاپ Get a PDF version of this webpagePDF

زندگينامه سردار سرلشكر پاسدار شهيد اسماعيل دقايقي فرمانده لشكر 9 بدر


واقعه شهادتش در روز 28 دي ماه 1365 در منطقه عملياتي شلمچه روي داد. او كه همراه با دوستش جهت شناسايي به خط مقدم شتافته بود، با بمباران هواپيماهاي عراقي به درون يك كانال رفت كه با صد آه و افسوس، ديوار بتني كانال در اثر انفجار راكت بر سر او فرو ريخت و اسماعيل اين بار سر خويش را به پيشگاه محبوب تقديم نمود؛ تا ذبيحي در تاريخ اسلامي رخ نمايد


زندگينامه سردار سرلشكر پاسدار شهيد اسماعيل دقايقي فرمانده لشكر 9 بدر


تولد و كودكي

عصر بهبهان: به سال 1333 ه.ش در بهبهان در خانواده‌اي كه به پاكدامني و التزام به اصول و مباني اسلام اشتهار داشت به دنيا آمد. روح و روان اسماعيل در اين كانون كه ارزشهاي اسلامي در آن به خوبي مشهود بود پرورش يافت و زمينه‌اي براي شخصيت والاي آينده او شد. اين خانواده با توجه به مشكلاتي كه داشتند، مجبور شدند به آغاجاري مهاجرت و با پايبندي به اصول انساني و اسلامي، در آن شهر زندگي كنند. شهري كه بنا به موقعيت خاص جغرافيايي و منابع زيرزميني خود نه تنها مورد طمع غرب (بويژه آمريكا) بود، بلكه غارت ارزشهاي فرهنگي و سنتهاي اجتماعي آن نيز در برنامه‌هاي استكبار جهاني قرار داشت. اما خانواده اسماعيل نه تنها خود از اين تهاجم، سرافراز بيرون آمدند، بلكه در اجراي فريضه امر به معروف و نهي از منكر نيز تلاش مي‌كردند. در نتيجه،‌اسماعيل نيز تمامي ارزشهاي وجودي خود را كه از كودكي به آنها پايبند بود از خانواده خود فراگرفت. او كه از هوش و ذكاوت سرشاري برخوردار بود، مورد توجه خانواده قرار گرفت و پس از ورود به دبستان و پشت سر گذاشتن اين مرحله و اتمام دبيرستان، در سال 1349 در كنكور هنرستان شركت ملي نفت (كه تنها شاگردان ممتاز و باهوش و نمونه را مي‌پذيرفت) شركت كرد و پس از قبولي، به ادامه تحصيل در آن هنرستان پرداخت.

فعاليتهاي سياسي – مذهبي

دانش‌آموزان متعهد، از اين آموزشكده – كه در آن زمان يكي از مراكز فعال و مهم منطقه بشمار مي‌آمد – براي مبارزه با رژيم استفاده مي‌كردند. اسماعيل در همين هنرستان با برادر محسن رضائي (سردار فرمانده محترم كل سپاه) – كه از ديرباز آشناي وادي مبارزه بود – آشنا شد و به همراه ايشان و ديگر همرزمانش مبارزه پيگيري را عليه رژيم و مفاسد اجتماعي آن آغاز كردند. اسماعيل در سال دوم هنرستان – كه با برپايي جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي مصادف بود – در اعتصاب هماهنگ همرزمانش شركت فعالي داشت و در همان سال با هدف منفجر كردن مجسمه رضاخان ملعون، كه در خيابان 24 متري اهواز نصب شده بود، به اقدامي شجاعانه دست زد و قصد خود را عملي نمود، اما متاسفانه چاشني مواد منفجره عمل نكرد.

مبارزات و تلاشهاي اسماعيل، منحصر به مسائل سياسي و نظامي نبود، بلكه به علت هوش سرشار و علاقه‌منديش به مسائل فرهنگي در فرصتهاي مناسب از طريق داير كردن كلاسهاي مختلف، با جوانان اين منطقه ارتباط فكري و روحي پيدا مي‌كرد و در خلال مطالب علمي، آنان را با فرهنگ اصيل اسلام كه در آن خطه، سخت مورد تهاجم واقع شده بود آشنا مي‌ساخت و آنان را به تعاليم روحبخش اسلام جذب مي‌كرد. از اين رو همان گونه كه فعاليتهاي سياسي نظامي اسماعيل و دوستانش گام موثري در مبارزات مسلحانه عليه رژيم ستمشاهي در آغاجاري و بهبهان به شمار مي‌رفت، فعاليتهاي فرهنگي او در حد بسيار موثر،‌عامل بازدارنده‌اي در مقابل روند سريع ترويج فرهنگ مبتذل غربي در اين منطقه شد، تا نه تنها از بي قيدي و لامذهبي جوانان (كه تلاش فراواني براي آن صورت مي‌گرفت) جلوگيري به عمل آيد، بلكه در اثر تلاشهاي زياد اين عزيزان، جوانان منطقه در مبارزه با رژيم، گوي سبقت را از ديگر مناطق بربايند. در سال 1353 دوبار (همراه با برادر محسن رضائي و جمعي از ياران) به زندان افتاد و هربار پس از چند ماه كه همراه با شكنجه بدني و عذاب روحي بود، از زندان آزاد شد. پس از آزادي از زندان، از هنرستان نيز اخراج شد، اما در همان سال در رشته آبياري دانشكده كشاورزي دانشگاه اهواز قبول شد و پس از دو سال تحصيل در اين رشته، دوباره در كنكور شركت كرد و به دانشكده علوم تربيتي دانشگاه تهران – كه از لحاظ فضاي مذهبي، سياسي و علمي براي او مناسبتر از ديگر مراكز علمي و آموزشي بود – وارد شد.

در اين دو محيط دانشگاهي (اهواز و تهران) نيز به مبارزات عقيدتي،‌سياسي و نظامي خود ادامه داد. دقايقي در زماني كه اغلب دانشجويان دانشگاهها آشنايي چنداني با اصول و مباني اسلام نداشتند از دانشجويان متعهد و متشرع به شمار مي‌رفت. تمام واجبات و مستحبات خود را به نحو احسن به جا مي‌آورد و از انجام هرگونه عمل خلاف شرع كه توسط ديگران انجام مي‌گرفت، در حدود وسع خود با حوصله و برخورد اسلامي جلوگيري مي‌كرد واين ويژگي خاصي بود كه در تمام مسير زندگي پرافتخار خود، بدان پايبند بود. در دانشگاه تهران براي مقابله با جريانات التقاطي و غيراسلامي موضع قاطعي داشت و در بحثهاي آنان از مواضع اصلي اسلام دفاع مي‌كرد و در جهت ملموس و عيني ساختن حقايق اسلامي براي همگان بسيار تلاش مي‌كرد.

در سال 1357 ازدواج نمود و در اولين صحبت با همسرش، از اين كه وي فقط به خود و خانواده‌اش تعلق ندارد گفتگو نمود. با اوج‌گيري نهضت خروشان و توفنده مردم مسلمان ايران به رهبري حضرت امام خميني(ره) همچنان به مبارزه ادامه داد و در اعتصابات كارگران شركت نفت نقش موثر و ارزنده‌اي را عهده‌دار بود و در ترور دو تن از افسران شهرباني بهبهان به طور غيرمستقيم شركت داشت.

خانه اسماعيل همواره يكي از پايگاههاي فعال مبارزه با رژيم به شمار مي‌آمد و بسياري از بيانيه‌ها و اعلاميه‌هاي ضدرژيم در اين مكان تهيه و تكثير مي‌شد. شهيد دقايقي قبل از 22 بهمن به اتفاق يكي ديگر از دوستانش طبق برنامه‌اي كه داشتند به تهران آمد و با حضور در مبارزات مردمي، در فتح پادگانها نقش موثري ايفا نمود. پس از آن نيز با تلاش و جديت تمام، در جلوگيري از غارتگري گروهكها و به هدر رفتن اسلحه‌ها نقش به سزايي داشت.

سردار سرلشكر محسن رضائي بااشاره به فعاليتهايي كه در منزل شهيد دقايقي در دوران انقلاب انجام مي‌گرفت، اظهار مي‌دارند: خانه و خانواده ايشان يكي از خانواده‌هايي است كه انقلاب اسلامي در خوزستان مديون آنها است.

نقش شهيد در دوران انقلاب اسلامي

شهيد دقايقي علاقه وافر به ادامه تحصيل داشت،اما با توجه به ضرورتي كه در عرصه انقلاب ودفاع احساس مي كرد دانشگاه وتحصيل را ترك كرد ودر سال 1358با يك نسخه از اساس نامه جهاد سازندگي (كه دانشجويان انجمن اسلامي دانشگاهها آنرا تنظيم كرده بودند)، به آغاجري رفت وبه اتفاق عده اي از دوستان،جهاد سازندگي را راه اندازي كرد. هنوز چند ماه از فعاليت وتلاش همه جانبه اودر اين ارگان نگذشته بود كه طي حكمي(در اوايل مردادماه 1358) مسئول تشكيل سپاه پاسداران در منطقه آغاجري شد. با دقت ودلسوزي تمام به عضو گيري نيروهاي انقلابي پرداخت ودر زمان تصدي فرماندهي سپاه،نمونه والگوئي شد از يك فرمانده متقي ومدبر وكاردان . يك سال از فرماندهي اش در اين منطقه مي گذشت كه بدليل لياقت وشايستگي زياد ،براي تشكيل سپاه پاسداران خوزستان به كمك برادر شمخاني وسايرين شتافت وبا عهده دار شدن مسئوليت دفتر هماهنگي استان، شروع به تشكيل وراه اندازي سپاه در شهرستانهاي استان نمود وبا انتخاب ومعرفي فرماندهان صالح ولايق توانست خدمات ارزندهاي را به اين نهاد مقدس ارائه دهد.در همين مسئوليت وقبل از تجاوز نظامي عراق،زماني كه از درگيري خرمشهر باخبر شد سريعا خودرا به آنجا رساند وبا انتقال سلاح ومهمات (به اتفاق شهيد جهان آرا) نقش اساسي در آمادگي رزمي مردم منطقه ايفا كرد.

شهيد و دفاع مقدس

به دنبال شروع تهاجم سراسري و ناجوانمردانه عراق، به عنوان نماينده سپاه در اتاق جنگ لشكر92 زرهي اهواز حضور يافت و در شرايطي كه با كارشكنيهاي بني‌صدر خائن مواجه بود در سازماندهي نيروها و تجهيز آنها تلاش گسترده‌اي را آغاز كرد. او به لحاظ احساس مسئوليت ويژه‌اي كه داشت در برخي مواقع در مناطق عملياتي حاضر مي‌شد و به سر و سامان دادن نيروها مي‌پرداخت. در جريان محاصره شهر سوسنگرد توسط عراقيها، با مشكلات زيادي از محاصره خارج شد. بعدها به همراه شهيد علم‌الهدي در شكستن محاصره سوسنگرد دليرانه جنگيد. در عمليات فتح‌المبين نيز در قرارگاه لشكر فجر با سردار شهيد بقايي (كه در آن زمان فرماندهي قرارگاه فجر را به عهده داشت) همكاري كرد.

مسئوليت يگان حفاظت

بعد از عمليات بيت‌المقدس، از آنجا كه جنگ، حالت فرسايشي به خود گرفت و تحرك جبهه‌ها كم شده بود، منافقين و ضدانقلاب در راستاي اهداف استكبار جهاني، دست به ترور شخصيتها و افراد موثر نظام و حزب‌الهي‌ها مي‌زدند تا نظام را از داخل تضعيف كرده و عقبه جنگ رادچار تزلزل نمايند. ايشان در تاريخ 1/4/1361 به سپاه منطقه يك مامور گرديد و مسئوليت مهم يگان حفاظت شخصيتها را در قم و استان مركزي به عهده گرفت و با تدبير و درايت خاص خود و بكارگيري برادران سپاه مخلص و جان بركف، به گونه‌اي عمل كرد كه در دوران تصدي فرماندهان ايشان در اين مسئوليت، به لطف خدا هيچگونه ترور و سوءقصدي از جانب منافقين و ضدانقلاب در حوزه مسئوليتي او پيش نيامد. پس از يك سال و اندي كار و تلاش صادقانه در جهت حفظ سرمايه انساني انقلاب، هنگامي كه حضرت امام خميني(ره) در سال 1362 طي فرماني تاكيد خاصي بر حضور افراد در جبهه‌ها نمودند، ايشان بي‌درنگ طي نامه‌اي به فرماندهي، گزارش مشروح فعاليتهاي خود را منعكس و ضمن آن بدين‌گونه كسب تكليف كرد: در شرايطي كه مساله اصلي سپاه و طبعاً كشور، جنگ است، آيا ماندن و عدم همكاري با سپاه در جنگ نوعي راحت‌طلبي نيست؟ و ضمن آن، درخواست خود را باتوجه به تجربياتي كه در جنگ اندوخته بود، براي خدمت فعال و حضور در جبهه مطرح ساخت.

راه‌اندازي دوره عالي مالك اشتر

پس از بازگشت مجدد به جبهه، مسئول راه‌اندازي دوره عالي مالك اشتر (ويژه آموزش فرماندهان گردان) گرديد. اين اقدام ضروري در جهت آشنايي هرچه بيشتر برادران عزيزي كه در جنگ تجارب زيادي را كسب كرده و استعداد فرماندهي را داشتند توسط شهيد دقايقي صورت گرفت. ايشان با دقت، يكايك آنها را شناسايي و انتخاب كرد تا ضمن آموزش به اصول و مباني جنگ و آرايش و تاكتيكهاي نظامي، افراد نخبه و توانمند را براي بكارگيري در مسئوليتهاي فرماندهي معرفي كند. البته خود ايشان هم در اين دوره شركت كرد. در زمان اجراي طرح مالك اشتر، عمليات خيبر در منطقه عملياتي جزاير مجنون انجام شد و شهيد دقايقي نيز با حضور در اين نبرد فراموش نشدني، فرماندهي يكي از گردانهاي خط مقدم را به عهده داشت. بعد از عمليات خيبر به پشت جبهه بازگشت و دوره ياد شده را در تابستان 1363 به پايان رسانيد.

پس از مدتي در لشكر 17 علي‌بن ابيطالب(ع) در كنار شهيد دلاور مهدي زين‌الدين قرار گرفت و در نظم بخشيدن و سازماندهي لشكر، يار ديرينه خود را كمك كرد وبا پذيرش مسئوليت طرح و عمليات لشكر، خدمات ارزنده‌اي را به جبهه و جنگ ارائه كرد.

راه‌اندازي تيپ مستقل بدر

هنگامي كه ماموريت تيپ يادشده به ايشان واگذار گرديد همانگونه كه شعار هميشگي‌اش در زندگي اين بود كه هيچ‌وقت نبايد آرامش خودمان را در آرامش مادي بدانيم، براي عملي ساختن و تحقق آن، تلاشي شبانه‌روزي داشت و تمامي قدرت و امكانات خود را وقف انجام وظيفه الهي كرد و با توكل به خدا و پشتكار و جديت در مدت كوتاهي موفق شد يگان رزم منسجم و قدرتمندي را پايه‌گذاري نمايد. نيروهاي رزمنده تيپ همه عاشق او بودند. او در قلوب يكايك آنان جا گرفته بود و آنها اسماعيل را از خودشان و جزو جامعه خودشان مي‌دانستند و وجودش را نعمت الهي تلقي مي‌كردند. او فقط از نظر تشكيلاتي فرمانده نبود، بلكه بر قلوب افراد فرماندهي مي‌كرد. درحيطه مسئوليتي او نظارت بر نيروهاي تحت فرماندهي امري بديهي بود. از سركشي به خانواده‌هاي شهدا نيز غافل نبود.
شهيد اسماعيل دقايقي

خاطرات - از نحوه شهادت


واقعه شهادتش در روز 28 دي ماه 1365 در منطقه عملياتي شلمچه روي داد. او كه همراه با دوستش جهت شناسايي به خط مقدم شتافته بود، با بمباران هواپيماهاي عراقي به درون يك كانال رفت كه با صد آه و افسوس، ديوار بتني كانال در اثر انفجار راكت بر سر او فرو ريخت و اسماعيل اين بار سر خويش را به پيشگاه محبوب تقديم نمود؛ تا ذبيحي در تاريخ اسلامي رخ نمايد:
حيف بود مردن بي عاشقي تا نفسي داري و نفسي بكوش
سر كه نه در پاي عزيزان رود بارگران است كشيدن به دوش
پيكر گلرنگ و به خون آراسته آن سبز پوش سبز آيين در روز 30/10/1365 و در ميان ابر اندوه و باران ديده ها و تندر بغض هاي تركيده و جوشش سينه ها و بدرقه صد قافله دل بر دوش يارانش همراهي شد و در غوغاي جمعيتي بسيار و سوگوار و نيز در جلوي چشمان اشكبار دو يادگارش – ابراهيم و زهرا – در گلزار شهيدان اميديه به خاك سپرده شد؛ تا مزارش براي هميشه تاريخ زيارتگاه عاشقان و منتظران شهادت باشد:

صبح روز شهادتت، خورشيد بر تنت بي شمار گل مي ريخت
باد زلف چمن پريشان كرد لالة داغدار گل مي ريخت
بر مزارت دو دست كوچك آن نازنين يادگار گل مي ريخت
هق هق گريه هاش غمگين بود نرگسش بر مزار گل مي ريخت
شبنم از چشم باغ جاري بود باد در لاله زار گل مي ريخت
ياد چشمان عاطفت خيزت بر دل پرشرار گل مي ريخت
خداحافظ امير مجاهدين غريب ، خداحافظ سردار

اسماعيل عشق

به لشكر بدر مأموريتي داده شد تا در جزيره «صالحيه» واقع در منطقه عملياتي كربلاي 5 به اهداف تعيين شده دست يابد. صبح (28 دي ماه 1365) بود كه سردار مرا صدا زد و گفت: «آماده شو تا براي شناسايي به سمت محور برويم.»
روز قبلش آن جا را ديده و شناسايي كرده بودم؛ اما او براي كسب اطمينان بيش‏تر، بر آن بود تا خود منطقه عملياتي را پيشاپيش ببيند. يك دستگاه موتور سيكلت 250 را آماده كرد و گفت: «برويم.»
گفتم: «من با اين موتور سنگين آشنا نيستم.»
وي بدون درنگ، خودش فرمان موتور را به دست گرفت و من هم پشت سرش نشستم و حركت كرديم. خورشيد اوج گرفته بود و اندك اندك به ظهر نزديك مي‌‏شديم. در حين حركت به او مي‏ گفتم: «ديروز شاهد بمباران هواپيماهاي دشمن در پنج ضلعي شلمچه و خسارت‏هاي وارده به نيروها بودم. شما كه به قرارگاه مي‌‏رويد، به مسؤولين گوشزد كنيد تا از اين خسارات - كه به سبب تراكم زياد پديد مي‌آيد - پيش‏گيري و چاره‏‌انديشي كنند.»
سخن كه به اين جا رسيد، سر و كله هواپيماهاي دشمن پيدا شد. ما بوديم و بمب‏هاي خوشه‌‏اي كه در كنارمان فرود مي‌‏آمد. در اثر آن من و - شايد - آقا اسماعيل زخمي شديم. در آن غوغاي بمب و صداي مهيب انفجار، سردار پا روي ترمز زد و بنا به توصيه او هر دو به كانال بتوني دژ شلمچه رفتيم. هنگامي كه - در كانال - به سمت سنگري در حركت بوديم، هواپيماها هر چه موشك و راكت داشتند، در اطراف ما شليك نمودند. با انفجار راكتي در كنار كانال، ديواره بتوني آن بر سر ما فرو ريخت. لحظاتي گرد و خاك غليظي از آن جا برخاست؛ وقتي كه فرو نشست، اسماعيل را صدا زدم، اما جوابي نشنيدم.
به دقت كه نگريستم، با غم‏‌انگيزترين و حسرت‏‌بارترين صحنه رو به رو شدم. تكه‌‏هايي از ديواره بتوني، سر پرشور سردار را متلاشي كرده بود و اين نخل سبز و پرثمر به خاك و خون غلتيده بود، تا خود به سربه‌‏داران جاويد عشق بپيوندد و ما هم در فراق غم‌بارش بسوزيم. تو گويي آن اسماعيل عشق، سامان به سامان در بهانه‌‏اي بود تا سبزِ سرخ از خاك پر بكشد و در كرانه معشوق ازل مأوا گزيند.
سردار بي‌‏قرار! الوداع!:

اي خوشا با فرق خونين در لقاء يار رفتن
سر جدا پيكر جدا در محفل دلدار رفتن
عاشقان را عشق فرمان مي‌‏دهد منزل به منزل
گه به خاك تيره خفتن، گه فراز دار رفتن
راوي: اسماعيل بهمئي



سبز سرخ

دمادم ظهر (28/10/1365) بود و از شناسايي منطقه عملياتي (براي ادامه عمليات كربلاي 5) برگشتيم. در مقر تاكتيكي لشكر بدر، آمبولانسي را ديدم و برادر اسماعيل بهمئي را كه مجروح بود. سراسيمه از ماشين پياده شدم. خواستم به سراغ بهمئي بروم و از ماجراي زخمي شدنش بپرسم؛ اما آن طرف‏تر برادر چوپان كه پشت فرمان جيپ بود، صدايم زد و گفت «بيا! بهمئي حالش خوب است؛ برويم دنبال سردار دقايقي!»
در شرايطي كه بار غمي بر دوشم سنگيني مي‌‏نمود، با برادر چوپان همراه شدم و به سمت اروندرود رفتيم. در ميانه راه از او پرسيدم: «راستش را بگو! دقايقي زخمي شده يا شهيد؟»
گفت: «بله شهيد شده!»
شنيدن اين خبر بسيار تلخ و ناگوار بود و دنيا را در نظرم تيره و تار نمود. چهره با صفا، لبخندهاي صميمانه، نماز و نياز، مجاهدت و دليري، تدبير و فرماندهي، ايثار و فداكاري، بي‏قراري و خستگي ‏ناپذيري‌‏اش در نظرم جلوه مي نمود و لحظه به لحظه داغم سنگين ‏تر مي‏شد.
به فلكه امام رضا (ع) رسيديم، كه از آن جا راه‏ها به سوي اروندرود، شهرك دوعيجي و خط مقدم منشعب مي‏شد. از ماشين پياده شديم. من جلوتر از چوپان راه افتادم و داخل كانال رفتم. خدايا چه مي‏بينم؟! كاش به دنيا نمي ‏آمدم تا شاهد چنين صحنه‏ اي باشم! اين كيست كه با سري غرقه به خون در كانال افتاده است؟! اين كدام نخل سبز و بلند است كه اين گونه به خاك و خون غلتيده است؟! آيا خواب نمي‏بينم؟ آيا اشتباه نمي‏كنم؟! نه، نه، خودش است. اين پيكر سبزِ سرخ همان سردار و مرشد و نور اميد ما دقايقي است. كسي كه ساليان طولاني و سامان به سامان خانه به دوش عشق و ايمانش بود و در آرزو و انتظار چنين لحظه‌‏هايي هر رنج و درد و مشكلي را به جان مي‏خريد.
آري با هزار آه و دريغ بگويم كه با بمباران هواپيماي دشمن، بلوكي از ديواره كانال به سر آقا اسماعيل اصابت كرده بود و او هم سر پرشورش را به محبوب سپرد و جاودانه شد.
هر دو با كمري شكسته و صداي هق هق گريه، سردار را از داخل كانال بيرون آورديم و در آمبولانس گذاشتيم. آمبولانس به سرعت رفت؛ گويي جان از تنمان پر كشيد و اين واپسين ديدار و تلخ‏ترين خاطره زندگاني ما بود.

اي ساربان آهسته ران كارام جانم مي‏رود
آن دل كه با خود داشتم با دل ستانم مي‏رود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي‏رود
راوي: ابومحمد الطيب

لحظه هاي تلخ

هنگامي كه پيكر به خون غلتيده آقا اسماعيل را از كانال - در شلمچه - بيرون آورديم و در آمبولانس نهاديم، روزگار جدايي آغاز شد؛ گويي كوهي از درد و اندوه بر شانه‏‌هايم افتاده بود كه حال راه رفتن نداشتم. صداي تير و خمپاره و راكت و بمباران هواپيماها لحظه‌‏اي قطع نمي‏شد. من و برادر چوپان از آن منطقه - و در واقع گودال قتلگاه - بيرون آمديم تا به قرارگاه خاتم برويم و خبر شهادت سردار را به آنجا اعلام كنيم.
به قرارگاه كه رسيديم، با سردار علي شمخاني ملاقات كرديم و با درد و دريغ آن واقعه را گزارش داديم. در آن لحظه‏‌هاي تلخ و توان‏فرسا، فقط صداي گريه و ناله بود كه به گوش مي‏رسيد. سردار شمخاني كه به شدت از اين خبر متأثر بود، چنان مويه مي‏كرد كه هرگز نديديم كسي براي دقايقي اين چنين عزادار باشد. من كه يتيمي مجاهدين عراقي را با تمام وجود احساس مي‏كردم، به سردار شمخاني گفتم: «فقدان دقايقي و مصيبت او براي ملت عراق مانند مصيبت فقدان آيت‏‌اله شهيد محمدباقر صدر است.»
سردار با شنيدن اين جمله در حالي كه باران اشك هم داغ سينه‌‏اش را نمي‏‌كاست، رو به آسمان كرد و فرياد زد: «خدايا! چرا دقايقي را از ما گرفتي؟!»
بعد رو كرد به من و گفت: «ديگر كسي مانند دقايقي براي شما پيدا نمي‏شود...!!»:

كسي كه مثل درختان به باغ عادت داشت
شبيه لاله به انبوه داغ عادت داشت
بهار سبز در آشوب خشكسالي بود
شكوفه‌‏دارترين باغ اين حوالي بود
راوي: ابومحمد الطيب




منبع: ساجد

دیدگاه دیگران (بدون دیدگاه)...

Leave a reply

نام:: _REQ_FIELD
_CF_EMAIL: غیر فعال
وبسایت::
دیدگاه: _REQ_FIELD

اشتراک
  • Twitter
  • del.icio.us
  • Digg
  • Facebook
  • Technorati
  • Reddit
  • Yahoo Buzz
  • StumbleUpon