• نظرها: 0
  • تاریخ انتشار: ۰۹:۳۶:۳۱ | پنجشنبه, ۵ / دی / ۱۳۹۲
  • در از میان خبر ها
  • توسط عصر بهبهان
  • نمایش ها: 719
  • (رتبه فعلی 0.0/5 ستار ها) تمامی آرا: 0
  • Print Friendly Version of this pageچاپ Get a PDF version of this webpagePDF

مردی که آبادان را پل ارتباطی با نجف قرار داد/ لحن شاد و باصداقتش، طعم رطب شیرین جنوب را داشت


عصر بهبهان :در همان خانه خشت و گلی خود،بچه هایش را جمع می کرد و دعای کمیل و حدیث کساء می خواند.شب ها قبل از خوابیدن ،سوره ˝الواقعه˝ را از حفظ می خواند و تا چند سوره قرآن را نمی خواند ،نمی خوابید.


مردی که آبادان را پل ارتباطی با نجف قرار داد/ لحن شاد و باصداقتش، طعم رطب شیرین جنوب را داشت
    
عصر بهبهان :در همان خانه خشت و گلی خود،بچه هایش را جمع می کرد و دعای کمیل و حدیث کساء می خواند.شب ها قبل از خوابیدن ،سوره ˝الواقعه˝ را از حفظ می خواند و تا چند سوره قرآن را نمی خواند ،نمی خوابید.


به گزارش عصر بهبهان به نقل از رهیاب نیوز،آیت الله "غلامحسین جمی01/مهر/1304 خورشیدی(تقریبا مصادف با اوایل سلطنت پهلوی اول) در قریه "اهرم" مرکز تنگستان از توابع بوشهر در یک خانواده فقیر ومذهبی به دنیا آمد..

پدرش مرحوم حاج احمد جمی شخصی مذهبی و مورد اعتماد مردم محله بود، او با قرآن و دعا مانوس بود، ، با این که تحصیلات حوزوی نداشت، اما با همان سواد مکتب خانه ای بیشتر سوره های قرآن را حفظ بود. و چون مورد اعتماد مردم و مقدس بود، بخش عمده معاشش از طریق روزه و نماز استیجاری تأمین می‌شد. در زندگی قانع بود.

از خصوصیات معنوی مرحوم ،التزام عملی به قرآن،نماز و دعای کمیل در شب های جمعه بود و هرگز ترک نمی شد.در همان خانه خشت و گلی خود،بچه هایش را جمع می کرد و دعای کمیل و حدیث کساء می خواند.شب ها قبل از خوابیدن ،سوره "الواقعه" را از حفظ می خواند و تا چند سوره قرآن را نمی خواند ،نمی خوابید. پدر غلامحسین در 40سالگی فوت کرد و مسئولیت اداره مادر، 5 برادر و تنها خواهر بر شانه‌های او قرار گرفت.

در آن زمان و در محل قریه حوزه علمیه وجود نداشت.مدرسه هم نبود.تنها مکتب خانه ای بود که بچه ها اعم از دختر و پسر در آن جا درس می خواندند.

بعداز دروس ابتدایی، به دلیل مشکلات مالی، دیگر امكان ادامه تحصیل در مدارس دولتی نداشت. در همین زمان دو تن ازروحانیون خیلی خوب نجف رفته،به اهرم آمده بودند و در همسایگی آیت الله سكونت داشتند.

آنان حاج شیخ محمد علی مأحوزی و حاج شیخ علی مأحوزی بودند كه از شاگردهای خوب مرحوم آقا ضیاء عراقی، مرحوم آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی، مرحوم محمد كاظم شیرازی و مرحوم اصطهباناتی به شمار می‌رفتند. و از طرف دیگر به خاطر عشق و علاقه فراوان پدرش به امور مذهبی و روحانیت ،و علاقه پیش آمده خودش ،وارد حوزه علمیه شد.علاوه بر این ،گاهی که در جلساتی شرکت میکرد و شعر های پیرمردهای باسواد که لغت می دانستند،حکایت نقل می کردند،لغت عربی بلد بودند،تاثیر می گرفت و باعث علاقه مندی بیشتر به دروس حوزوی او شد.

بعداز اتمام جامع‌المقدمات و مقدار زیادی از سیوطی، برای ادامه درس به برازجان و بوشهر رفت. سپس حادثه‌ای در زندگی اش رخ داد كه از استان بوشهر هجرت كرد و به آبادان آمد. در سال 1327خورشیدی به آبادان مسافرت کرد از زمانی كه به آبادان آمد زندگی اش وارد فصل دیگری شد. شنیده بود كه یك روحانی به نام حاج شیخ عبدالرسول قائمی كه در آبادان خیلی خدمت می‌كند. ایشان در آبادان به اصطلاح خیلی گل كرده بود.

و با روحانی مبارزه "شیخ عبدالرسول قایمی" موسس حوزه علمیه آبادان آشنا و جهت ادامه تحصیل وارد این مدرسه شد..مرحوم آیت الله قائمی مرد بزرگی بود.پرورشگاهی تأسیس کرده بود و از غلامحسین جمی خواسته بود صرف و نحو عربی را درس بدهد که با استقبال خوبی مواجه شد.او هم درس میداد و هم فقه و اصول را از مرحوم سید موسی حسینی و مرحوم آیت الله قائمی می آموخت . در سن 20 بود که با یکی از علویه‌های بوشهری ازدواج کرد و ثمره آن چهار پسر و دو دختر است.

در همین وضعیت بود که شرایط رفتن به نجف برایش مهیا شد. به خاط علاقه فراوان به نجف ،مجبور شده قاچاقی به آنجا برود و درآن جا حاشیه ملاعبدالله و مطول را خواند و از محضر آیت الله راستی و کاشانی خیلی استفاده کرد.در درس مطول مرحوم حاج شیخ محمد علی مدرس هم شرکت کرد.مدتی در نجف بود تا اینکه مریض شد و مجبور شد به ایران برگردد.

به آبادان برگشت و درآنجا ماندگار شدو تحصیل را ادامه داد.در آبادان اساتید خوبی وجود داشت؛از جمله مرحوم آیت الله قائمی و مرحوم آیت الله صدر هاشمی که صاحب رساله بودند.همین طور مرحوم آیت الله شیخ محمد طاهر آل شبیر خاقانی که مرجع تقلید و صاحب رساله بود.بیشتر نزد اینها درس خواند و بیشترین استفاده را از این اساتید بود.

در سال 1324 که سازمان انقلابی فداییات اسلام توسط روحانی مبارز سید مجتبی نواب صفوی تشکیل شد ،جذب شاخه آبادان این سازمان شد و برای معرفی این سازمان منبر رفت.

 
                 

 

آیت الله جمی، در طول زندگی با برکتش منبر را به کانونی برای روشنگری و اطلاع رسانی مردم علیه رژیم تبدیل کرده بود و از همین طریق با رژیم پهلوی مبارزه می کرد.

وی پس از نهضت ملی شدن نفت و تبعید حضرت امام خمینی (ره ) به نجف، آبادان را بعنوان پل ارتباطی با نجف قرار داده بود و مسایل کشور را به سمع امام راحل و فرامین ایشان را به مردم ایران انتقال می داد.

با شروع حرکتهای انقلابی مردم در کشور، حرکتهای مردمی در شهرستان آبادان را سازماندهی کرد و مامن امنی برای انقلابیون شد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی از سوی امام خمینی (ره ) بعنوان نماینده امام و نخستین امام جمعه آبادان منصوب شد.

وی در طول دوران دفاع مقدس یکی از دژهای تسخیر ناپذیرترین رزمندگان اسلام بود و همیشه یار و یاور رزمندگان و مردم بی دفاع آبادان بود.در دوران جنگ كه آبادان تخلیه شد و مردم به خاطر ناامنی و پرتاب خمپاره‌ها، راكت‌ها، موشك‌ها و حمله هواپیماهای عراقی مجبور شدند شهر را ترك كنند، آیت الله جمی خانواده اش را به جای دیگر فرستاد و به تنهایی در آبادان ماند، تا این كه منزل اش براثر اصابت گلوله توپ صدمه دید و ناامن شد، از این رو مجبور شد منزل را به جای دیگری منتقل كن و از آن جا هم به جای دیگر و از آن جا هم به جای دیگر و...در طول جنگ چهار-پنج بار منزل تغییر داد. در آبادان و بعد هم اهواز جابه‌جا شد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی با حکم حضرت امام (ره) به عنوان نخستین امام جمعه آبادان معرفی شد و از چهره های ماندگار و در( تاریخ 03/03/1384‌نشان ‌دولتی ‌درجه ‌یکم ‌ایثار) و مظهر مقاومت شهر آبادان در دفاع مقدس و بازسازی در آبادان بود.

وی در آذر 1361 و در انتخابات نخستین دوره مجلس خبرگان به نمایندگی مردم استان خوزستان برگزیده شد.

آیت الله جمی 24 سال امامت جمعه آبادان را بر عهده داشت.در آبان ماه سال 82 به دلیل کهولت و بیماری از سمت خود استعفا و بجای وی حجت لاسلام "سید علی دهدشتی" به عنوان امام جمعه آبادان معرفی شد..

از جمله آثار و مقالات وی:

1-قاتل عمار گروهی ستمگرند (4 صفحه - از 73 تا 75 - از 79 تا 79)
مجلات : فلسفه، کلام و عرفان » درسهایی از مکتب اسلام » فروردین 1352، سال چهاردهم - شماره 3 »
2-نخستین کسی که قرآن را برای قریش خواند (3 صفحه - از 49 تا 51)
مجلات : فلسفه، کلام و عرفان » درسهایی از مکتب اسلام » نیمه اول مهر 1352، سال چهاردهم - شماره 9 »
3-توبه (3 صفحه - از 49 تا 50 - از 54 تا 54)
مجلات : فلسفه، کلام و عرفان » درسهایی از مکتب اسلام » آذر 1352، سال چهاردهم - شماره 12 »
4-تو بنده بت نیستی (3 صفحه - از 64 تا 66)
مجلات : فلسفه، کلام و عرفان » درسهایی از مکتب اسلام » اردیبهشت 1353، سال پانزدهم - شماره 5 »
5-دلباخته حق (4 صفحه - از 28 تا 31)
مجلات : فلسفه، کلام و عرفان » درسهایی از مکتب اسلام » آذر 1345، سال هشتم - شماره 1 »
6-گوشه ای از زندگی بانوی اسلام (3 صفحه - از 50 تا 52)
مجلات : فلسفه، کلام و عرفان » درسهایی از مکتب اسلام » شهریور 1346، سال هشتم - شماره 10 »

آیت الله غلامحسین جمی سرانجام شنبه هفتم دی‌ماه سال 1387 در پی عارضه تنفسی و مغزی در بخش آی.سی یو بیمارستان نفت آبادان رحلت کرد.مزار وی در نجف اشرف است.

خاطرات خواندنی فاطمه جمی ؛ " برادر و پدر همه بود "

لحن شاد و باصداقتش، طعم رطب شیرین جنوب را دارد، طعم شجاعت های بی بدیل دلیران تنگستان را. زندگی دشوار، اما بسیار صمیمانه و سرشار از محبت خانواده جمی، یادگار دورانی است که "با هم بودن" و "عاطفه خانوادگی" معنا داشت، معنایی که با وجود اندوه فراوان، هنوز هم کلام "فاطمه جمی" خواهر مرحوم آیت الله غلامحسین جمی را سرشار از زیبایی، حلاوت و محبت می کند.

10سال از حاج آقا کوچک تر و تنها دختر خانواده هستم . حاج آقا خیلی حوصله داشت، خیلی صبر داشت، خیلی آرام بود. آن قدر خوب بود که هرچه از خوبی‏اش بگویم، کم ‏گفته‏ ام. ما هر فضولی و شلوغ کاری که می کردیم، حاج آقا عصبانی نمی شد و هیچ وقت نشد که به ما اخم کند.

پدر ما خیلی زود از دنیا رفت و همه زحمت‏های ما افتاد روی دوش مادرمان. او واقعاً فداکاری می کرد و با کشاورزی، خرج خانواده را درمی آورد. ما همه دلخوشی مان این بود که حاج آقا درسش تمام می شود و می آید کمک مادرمان، غافل از اینکه حاج آقا بنده خدا در راهی قدم گذاشته که در آن از مال و منال دنیا خبری نیست، توی عالم بچگی خیال می کردیم که حاج آقا رفته برایمان لباس بیاورد!

من شش تا برادر دارم، برای همین خیلی نازم را می کشیدند. حاج آقا درسش که تمام شد، مجتهدین برازجان جلسه‏ای را برگزار کردند و عمامه روی سرش گذاشتند و حاج آقا اجازه پیدا کرد، به منبر برود و آمد به اهرم. آن موقع من هفت، 8 سال داشتم. حاج آقا منبر می‏رفت و ما هم ذوق می‏کردیم که دیگر وضعمان خوب می‏شود، نگو که حاج آقا تازه می‏خواهد، شروع کند به مبارزه با شاه و این تازه اول بگیر و ببندها و این قصه‏ هاست.

من خیلی بازیگوش بودم. حاج آقا می خواست به من نماز یاد بدهد و زیر بار نمی رفتم که همه را یکمرتبه یاد بگیرم. حاج آقا خیلی حوصله داشت، خیلی صبور بود. کلمه به کلمه یاد می داد. می گفت هر یک کلمه ای که یاد گرفتی، برو بازی کن و برگرد و کلمه بعدی را یاد بگیر. از صبرش هرچه بگویم، کم گفته‏ام. خلاصه آنقدر حوصله به خرج داد تا حمد و قل هوالله را کامل یاد گرفتم. بعد گفت حالا دیگر نماز را بلدی، برو بازی کن. از صبر و آقایی‏اش هرچه بگویم، کم گفته‏ ام.

یک بار، یکی از همسایه‏ها می‏خواست دخترش را عروس کند و آمد دنبال مادرم. مادر نگران بود که بچه‏ها بی غذا می‏مانند. حاج آقا گفت شما برو، من مراقبشان هستم. مادرم رفت، برای حاج آقا مهمان آمد. خودمان کم بودیم، مهمان هم که آمد، شد نور علی نور. حاج آقا پرسید: "فاطمه! بلدی پلویی، چیزی درست کنی؟" گفتم: "ها، چرا بلد نباشم؟" نشان به آن نشان که هیچی بلد نبودم. رفتم و برنج را ریختم داخل دیگ و آن را پر از آب کردم و روغن هم ریختم و چشمتان روز بد نبیند، شفته ای شد آن سرش ناپیدا! هرکس دیگری بود، به من تشر می زد که این چیست برای مهمان درست کردی؟ ولی حاج آقا فرق سر مرا بوسید و صد بار گفت: به‌‏به! دست خواهرم درد نکند.

همیشه به ما توصیه می کرد که صبور باشیم و از مشکلات نترسیم. ماشاءالله ترس حالی‏اش نبود. برادر شهیدم، عبدالرسول را ساواک گرفته بود. من از اهرم رفتم پیش حاج آقا و خانمش و بچه هایش. هر روز صبح که می خواست از خانه برود بیرون، با کمال خونسردی می گفت: "حواستان را جمع کنید. شاید وقتی رفتم بیرون، مرا بگیرند. یک وقت نکند، بترسید."

خانم می گفت: "حاج آقا! دست کم این رساله ها واعلامیه ها را از داخل خانه ببرید، جای دیگری." حاج آقا لبخند می زد و می گفت: "نترسید! اینها کور می شوند و نمی بینند." حاج آقا همه را مثل خودش حساب می کرد. مگر می شد، نترسید؟ آن روزها برای یک اعلامیه امام، افراد را می بردند ساواک، چه رسد به یک کوه اعلامیه و رساله. هر روز کارمان این بود که چشم به در بدوزیم که کی برمی گردد؟

تا قبل از جنگ، حاج آقا همیشه می گفت اگر بردنمان و اعداممان کردند، ناراحت نشوید. بعد از جنگ هم می گفت اگر شهید شدیم، ناراحت نشوید. خلاصه یک عمر منتظر بودیم که برادرهایمان را یا بگیرند یا شهید شوند. عادت کرده بودیم.

مادرم در سال 70 فوت کرد. یادم هست موقعی که آمدند، خبر شهادت برادرم را به او بدهند، شروع کردند به صغری، کبری چیدن. مادرم گفت: "چرا حاشیه می روید؟ حاج آقا شهید شده؟" گفتند: "خیر، عبدالرسول شهید شد." مادرم گفت: "خودش این راه را رفت و خودش می خواست. این ناراحتی دارد که این طور با ترس و لرز با من صحبت می کنید؟"

 
                   

 

حاج آقا خیلی به مادرمان احترام می گذاشت. البته حاج آقا احترام همه را نگه می داشت، ولی مادر ما، هم مادرمان بود و هم پدرمان. او هیچ وقت طوری رفتار نکرد که یعنی ما پدر نداریم. برادر کوچک ترم تا 8 سالگی نمی دانست پدرمان فوت کرده. مادرمان همیشه می گفت پدرتان رفته پیش خدا. حاج آقا تا وقتی که برادر دیگرم رفت سربازی، کمک دست مادرم بود. وقتی او هم رفت، مادرمان گفت: "شما برو و به درس‏ات ادامه بده." حاج آقا رفت و بعد هم بالای منبر یک حرف هایی زد و گفتند به تنگستان برنگرد که تو را می گیرند.

حاج آقا رفت آبادان و بعد هم نجف و موقعی که برگشت، دفتر ازدواج زد و گفت دفتر طلاق نمی زنم.

دشتستانی ها می خواستند، مسجد بزنند. یک خانمی نذر کرده بود که برای حاج آقا و خانواده اش، خانه هم درست کند، اما همه پولش خرج این مسجد شد و ناراحت بود. حاج آقا به او گفت: "خانه من همین مسجد است." و به این ترتیب مسجد دشتستانی ها درست شد. حاج آقا خانه نداشت، ولی ابداً در قید این چیزها نبود. همان جا می رفت و حرف های ضد رژیم را می زد و مسجد دائماً در محاصره بود. ماهم دائماً نگران که یا امروز حاج آقا را می گیرند یا فردا، اما خودش می گفت: "راحت باشید. نگران نباشید."

موقعی که آبادان محاصره شد، زن و بچه ها را فرستاد شیراز. من هم رفتم شیراز. یک خانه قدیمی توی بازار وکیل. آن قدر قدیمی بود که یک جور مارهای کوچکی از توی دیوارهایش می آمدند بیرون. حاج آقا گفته بود: "توی شیراز برایتان یک خانه عالی گرفته ‏ام. نگویید بد است، وگرنه می‏برمتان آبادان توی سنگر!" ما هم می‏گفتیم: "نخیر! خیلی هم خانه خوبی است!" حاج خانم بنده خدا می گفت: "این جا برای ما بهشت است." خیلی خانم بود. در تمام طول آن سالها، زحمت همه بچه ها به دوش او بود.

هیچ کس اجازه نداشت به من بگوید بالای چشمم ابروست. اگر کسی با صدای بلند با من حرف می زد، حاج آقا فوراً تذکر می‏داد. بنده خدا خیلی هوای مرا داشت. همیشه وقتی می رفتم آبادان، اصرار می کرد که خواهر نرو، اینجا بمان! قول می دادم، زود برمی گردم.

خیلی خوش اخلاق بود، خیلی صبور بود. خیلی مهربان بود. هر مشکلی پیش می آمد، به کسی نمی گفت. خداییش خیلی هم زندگی سختی داشت. آن قدر مهربان بود که حتی اگر کسی لجبازی و توهین هم می کرد، به دل نمی گرفت و با او مهربانی می‏کرد.. هیچ وقت ندیدم که عصبانی شود. همیشه آرام و صبور بود.

2 تا از دخترهای من، عروس حاج آقا و 2 تا از پسرهایم داماد او هستند . حاج آقا همین که می دید پسر و دختر به وصلت هم راضی هستند، می گفت عروس‏ات را بردار و ببر، مبارکت باشد. نه بگیری، نه ببندی، نه خرج و مخارجی. ساده و راحت. در مجلس عقد هم بچه ها معمولاً حاج آقا بود و و حاج خانم و من و آقا و بچه‏ ها. همین! خدا رحمتش کند. مرد خدا بود.

تنظیم و گردآوری : فاطمه قاسمی قاسموند

دیدگاه دیگران (بدون دیدگاه)...

Leave a reply

نام:: _REQ_FIELD
_CF_EMAIL: غیر فعال
وبسایت::
دیدگاه: _REQ_FIELD

اشتراک
  • Twitter
  • del.icio.us
  • Digg
  • Facebook
  • Technorati
  • Reddit
  • Yahoo Buzz
  • StumbleUpon