• نظرها: 0
  • تاریخ انتشار: ۰۶:۴۵:۲۵ | چهارشنبه, ۱ / آبان / ۱۳۹۲
  • در خبرهای ویژه
  • توسط عصر بهبهان
  • نمایش ها: 656
  • (رتبه فعلی 0.0/5 ستار ها) تمامی آرا: 0
  • Print Friendly Version of this pageچاپ Get a PDF version of this webpagePDF

یادداشت یک خبرنگار: باید پشت میله های آهنی بمانم چون دعوتنامه ندارم/کسی شاهنامه را در دستان آن مرد ندید!


بهبهان نیوز :ناگهان ماشین شیشه دودی آقای وزیر از کنارم گاز داد و رفت من هم مانده بودم هاج و واج! دلم به حال خودم که نه ، به حال آن مردمی سوخت که با هزار امید وآرزو به مراسم استقبال آمده بودند یکی شاهنامه ای آماده کرده بودو دیگری لباسی محلی برای عرض پیشکش خدمت وزیرالوزرا آورده بود!


یادداشت یک خبرنگار:
باید پشت میله های آهنی بمانم چون دعوتنامه ندارم/کسی شاهنامه را در دستان آن مرد ندید!
     
بهبهان  نیوز :ناگهان ماشین شیشه دودی آقای وزیر از کنارم گاز داد و رفت من هم مانده بودم هاج و واج! دلم به حال خودم که نه ، به حال آن مردمی سوخت که با هزار امید وآرزو به مراسم استقبال آمده بودند یکی شاهنامه ای آماده کرده بودو دیگری لباسی محلی برای عرض پیشکش خدمت وزیرالوزرا آورده بود!



انتظار ما برای آمدن وزیر از ساعت هم گذشته است زیر تیغ آفتاب در حالی که از تشنگی در حال هلاک شدن هستم یاد حرف استادم افتادم یادش بخیر، آخرین بار همین چند روز پیش  دیده بودمش البته در تلوزیون، به ژنو رفته بود برای مذاکرات هسته ای! می گفت یادتان نرود شما خبرنگارید شخصیت و جایگاه اجتماعی دارید آن را با هیچ چیز معامله نکنید تاخیر بیش از 15دقیقه از طرف هر مسئولی که باشد را برنتابید چون شما نماینده افکار عمومی هستید باید جایگاه خودتان را بشناسید.

در حال مرور خاطرات کلاس های خبری بودم که ناگهان ماشین شیشه دودی آقای وزیر از کنارم گاز داد و رفت من هم مانده بودم هاج و واج! دلم به حال خودم که نه ، به حال آن مردمی سوخت که با هزار امید وآرزو به مراسم استقبال آمده بودند یکی شاهنامه ای آماده کرده بودو دیگری لباسی محلی برای عرض پیشکش خدمت وزیرالوزرا آورده بود! ولی هیچ کس دیده نشد حتی  آن ها که ماه ها شب و روزشان را برای گفتمان اعتدال گذاشته بودند!

دست خالی که از فرودگاه برگشتم به سمت استانداری خوزستان رفتم ورودی خیابان منتهی به سالن اجتماعات استانداری چندماهی است که بسته شده است با میله های بلند و آهنی، بازهم باید متوقف می شدم این بار باید سین جین شدن را هم تحمل می کردم

در جواب سوال پاسبانان استانداری گفتم خبرنگارم گفتند خب باش! دعوتنامه داری؟ گفتم منظورتان کارت خبرنگاری است؟ گفتند: نه! گفتم:منظورتان معرفی نامه است؟ گفتند:نه! گفتم شما بگویید قصه دعوتنامه چیست؟ گفتند برخی خبرنگاران اجازه ورود دارند آن هم با دعوتنامه! دستوری است که از دفتر استاندار محترم آقای حجازی رسیده است دیگر!

و حالا روی جدول های کنار بلوار فلسطین زیر سایه درختی کنار یکی از کارگران شهرداری نشسته ام! به خودم می گویم ای کاش من هم کارگر ساده ای  بودم مثل او فارغ از این همه رفت و آمدها و ماشین های پلاک قرمز!

چشم های خسته ام دیگر طاقت دیدن ندارند و اینجا هم هر چه بود تمام شد،یکی رفت و یکی آمد خدا کند آنکه آمد مثل آن نباشد که رفت...



دیدگاه دیگران (بدون دیدگاه)...

Leave a reply

نام:: _REQ_FIELD
_CF_EMAIL: غیر فعال
وبسایت::
دیدگاه: _REQ_FIELD

اشتراک
  • Twitter
  • del.icio.us
  • Digg
  • Facebook
  • Technorati
  • Reddit
  • Yahoo Buzz
  • StumbleUpon