• نظرها: 0
  • تاریخ انتشار: ۰۷:۲۹:۱۷ | پنجشنبه, ۱۴ / شهریور / ۱۳۹۲
  • در از میان خبر ها
  • توسط عصر بهبهان
  • نمایش ها: 686
  • (رتبه فعلی 0.0/5 ستار ها) تمامی آرا: 0
  • Print Friendly Version of this pageچاپ Get a PDF version of this webpagePDF

متن کامل دست نوشته یک هنرمند شهید: دوست دارم گلی باشم تا رزمنده‌ای مرا بچیند


دوست دارم گلاب معطری باشم تا بر صورت رزمنده‌ای پاشیده شوم و صدای صلوات را از حلقوم او بشنوم. دوست دارم گلی باشم تا رزمنده‌ای مرا بچیند و برلوله تفنگش بنشاند.


متن کامل دست نوشته یک هنرمند شهید: دوست دارم گلی باشم تا رزمنده‌ای مرا بچیند

متن کامل دست نوشته یک هنرمند شهید: دوست دارم گلی باشم تا رزمنده‌ای مرا بچیند

دوست دارم گلاب معطری باشم تا بر صورت رزمنده‌ای پاشیده شوم و صدای صلوات را از حلقوم او بشنوم. دوست دارم گلی باشم تا رزمنده‌ای مرا بچیند و برلوله تفنگش بنشاند.

به گزارش عصر بهبهان به نقل از  دانا، شهید هنرمند محمدرضا غفاری در سال 1344در شهرستان جهرم دیده به جهان گشود.

این شهید هنرمند در 14 اسفند ماه سال 1365 در عملیات کربلای 5 در منطقه عملیاتی شملچه به شهادت رسید.

شهید گرانقدر محمد رضا غفاری 6 روز قبل از شهادت خود به نگارش دست نوشته ای بسیار دلنشین پرداخت که متن کامل آن به شرح ذیل می باشد:

دوست دارم شمشیری برهنه باشم افتاده بر خاک تا جنگجویی بر من بوسه زند و مرا در دست هایش بفشارد.

دوست دارم تفنگی باشم و مجاهدی مرا به سینه اش بچسباند تا گرمی خونش را در اندامم احساس کنم.

دوست دارم لبخندی باشم تا بر لبهای رزمند ه ای بشکفم، لبخندی به مادرش. دوست دارم کاسه آبی باشم تا پشت سر رزمنده ای جوان، آرام و سبک، دنبال های خود را به ابد بسپارم و به پیشباز خورشید بشتابم.

دوست دارم کلاب معطری باشم تا بر صورت رزمند ه ای پاشیده شوم و صدای صلوات را از حلقوم او بشنوم.

دوست دارم گلی باشم تا رزمنده ای مرا بچیند و برلوله تفنگش بنشاند.

دوست دارم اولین شعاع آفتابی باشم که بر ستیغ کوه ها سر می خورد و دوان دوان خود را به جبهه می رساند و از روزنه های سنگر سرک می کشد، دوست دارم خاکریزی بلند و صبور باشم و گلوله های دشمن را در سینه بنشانم تا جنگاوری در میان بازوانم آرام گیرد.

دوست دارم سنگر استواری باشم تا رزمنده ای عزیزی چون نگین در میان دستانم بدرخشد، دوست دارم نهیب آتش تفنگ سلحشور باشم تا بال های غرور و نفرت دشمنان را بسوزانم، دوست دارم ابر باشم تا در دشت های وسیع و طولانی با برادری مبارز به سرزمین های دور دست سفر کنم.

دوست دارم خاک باشم و سنگر نشینی بر من سجده کند...

دوست دارم خورشید باشم تا حشمت سلیمانیم را در پای رزمنده ای بریزم که آرام آرام سینه اش را به خاک می کشاند.

دوست دارم غروی باشم خیال انگیز، تا رزمنده ای با دیدنم به سرزمین خاطره ها پای گذارد و با مرکب امیدها و آرزوهای خویش گوشه و کنار این سرزمین خوش منظر را در نوردد.

دوست دارم آفتاب باشم تا به حرمت خلوت رزمنده ای با خالقش، قبای زرین از پیکر طبیعت برکشم. دوست دارم فانوس کوچکی باشم ایستاده بر اندام سنگر، تا با پرتو سوسوی عاشقانه ام سایه صمیمیت جمعی از مردان خدا را بر دیوار بنشانم.

دوست دارم آسمانی پر ستاره باشم تا همه ستاره هایم را در دستهای جنگجوی قهرمانی بریزم که جز عشق به خدا هیچ کس نمی شناسد.

دوست دارم کاغذ سفیدی باشم تا رزمنده ای رازهایش در قلب من بریزد و آخرین حرفهایش را بر پیکر من بنگرد.

دوست دارم شبنم اشکی باشم تا بر گل رزمنده ای بلغزم و کویر سوخته دلش را سیراب کنم. دوست دارم پیروزی باشم تا قاصدک نسیم را با هلهله برگ های سپیدار به چهار گوشه سرزمینم بفرستم و شکوفه های شادی را بر چهره همه برادرانم بپاشم.

دوست دارم کبوتری سپیدی باشم آرام و فروتن، تا عروج خونین شهیدی را به پر کشیدن من تشبیه کنند. دوست دارم دسته گل پریشانی باشم رها شده بر تابوت شهیدی بازآمده از سرزمین جهاد.

دوست دارم شهید باشم ایستاده بر شانه های استوار و متین برادرانم، آزاد و سربلند، شهیدی که در آغوش افق محو می شود، دوست دارم یک رزمنده باشم.

دیدگاه دیگران (بدون دیدگاه)...

Leave a reply

نام:: _REQ_FIELD
_CF_EMAIL: غیر فعال
وبسایت::
دیدگاه: _REQ_FIELD

اشتراک
  • Twitter
  • del.icio.us
  • Digg
  • Facebook
  • Technorati
  • Reddit
  • Yahoo Buzz
  • StumbleUpon