• نظرها: 0
  • تاریخ انتشار: ۱۰:۳۸:۱۵ | یکشنبه, ۳۰ / تیر / ۱۳۹۲
  • در تحلیل و گزارش
  • توسط عصر بهبهان
  • نمایش ها: 1134
  • (رتبه فعلی 0.0/5 ستار ها) تمامی آرا: 0
  • Print Friendly Version of this pageچاپ Get a PDF version of this webpagePDF

مادر شهید : اگر عبدالصاحب را به جبهه نفرستید از آمدن او به بسیج ممانعت می کنم


عصر بهبهان : همیشه دوست داشتم بدانم خانواده های شهیدی که دو شهید تقدیم انقلاب کرده اند با چه احساس و انگیزه ای با شهید شدن یک جگر گوشه خود ، همچنان این راه را ادامه داده اند و فرزند دیگری را به جبهه می فرستادند.با این انگیزه به سراغ خانواده شهیدان غلامی رفتم.



مادر شهید : اگر عبدالصاحب را به جبهه نفرستید از آمدن او به بسیج ممانعت می کنم


خانواده شهید غلامی از چند جهت جزء خانواده شهدای شاخص بهبهان هستند . ابتدا اینکه از معدود خانواده های دو شهیدی بهبهان هستند که عبد الصاحب غلامی به عنوان پاسدار شهید و احمد رضا غلامی هم به عنوان بسیجی شهید در این خانواده مذهبی به معراج رسیدند.

دومین ویژگی این دو برادر شهید ، وضعیت مالی خانواده این شهدای گرانقدر است . این خانواده جزء خانواده های متمول بهبهان هستند که با وجود مال و مکنت و زندگی مرفه تصمیم به دل کندن از این دنیا و پر کشیدن به سوی پروردگار گرفتند.

سایت عصر بهبهان برای ارج نهادن به مقام شامخ شهدا و زنده نگه داشتن یاد شهدا و بازگوکردن رشادتهای این عزیزان برای نسلی که آن دوران را تجربه نکرده ، تصمیم گرفت با یکی از خانواده های شهید بهبهان که دو شهید تقدیم انقلاب نموده از نزدیک دیدار کند و از زبان پر احساس پدر و برادر این بزرگواران  بازگو کند که این افلاکیان در زمین چه بودند.

همیشه دوست داشتم بدانم خانواده های شهیدی که دو شهید تقدیم انقلاب کرده اند با چه احساس و انگیزه ای با شهید شدن یک جگر گوشه خود ، همچنان این راه را ادامه داده اند و فرزند دیگری را به جبهه می فرستادند.با این انگیزه به سراغ خانواده غلامی رفتم.

بعد از هماهنگی با پدر و برادر گرامی شهیدان عبدالصاحب و احمد رضا غلامی  به خانه آنها رفتم .

خانه بزرگی داشتند که نشان از شرایط خوب مالی این خانواده داشت . 

بعد از سلام با آقا مجید ، برادر بزرگ شهیدان غلامی وارد خانه شدم .پدر شهدان غلامی هم با موهای سپید و دستان لرزان در اتاق ایستاده بود و با سلام و ابراز ادب به ایشان وارد اتاق شدم .

یک اتاق پذیرایی بزرگ که عکس دو شهید خانواده در کنار عکس امام خمینی (ره) در کنار آنها  جلب توجه می کرد.



شروع به صحبت کردیم . از عبد الصاحب و احمد رضا پرسیدم ، از خاطرات آن دوران و اخلاق و رفتار و کلا هر چیزی که بتواند برای خوانندگان ما جالب باشد که در ادامه با هم مرور می کنیم. 

برادر شهید مجید غلامی شروع به صحبت می کند : شهید عبد الصاحب غلامی  در خرداد ماه سال 1343 در بهبهان و در خانواده ای مذهبی پا به عرصه وجود نهاد ، در سن 7 سالگی وارد دبستان اباذر غفاری شد و دوران ابتدایی را با موفقیت به پایان رساند و وارد مدرسه راهنمایی فخر جد بابایی (پیروز) شد.او در این دوران وارد مرحله جدیدی از بینش و رشد شده بود و از آنجایی که در خانواده ای مذهبی زندگی می کرد ، علاقه زیادی به کتب مذهبی داشت و با روی آوردن به کتابخانه های مساجد جهت مطالعه کتب مذهبی از هیچ فرصتی دریغ نمی کرد و همیشه دیگران را نیز در این امر تشویق می نمود.

در این دوره از تحصیل بود که انتقلاب شکوهمند اسلامی شکل گرفت و اواخر این دوره مصادف شد با جنگ تحمیلی، عبد الصاحب خود را به بسیج جهت اموزش نظامی معرفی کرد ، ولی به علت کم سن بودن و کوتاه بودن قد از رفتن او به جبهه ممانعت نمودند. در آن موقع جهت نگهبانی در بسیج ، دادسرا و دیگر اماکن دولتی و راههای ورودی به شهر انجام وظیفه می نمود تا اینکه در سال 60 به اصرار زیاد و سفارشهای مادرش که تلفنی به بسیج گفته بود که اگر عبد الصاحب را به بسیج نفرستید از آمدن وی به بسیج جلوگیری می کنم.
از اینرو بود که عبد الصاحب در حالیکه در اول دبیرستان تحصیل می کرد و علی رغم علاقه شدیدی که درس خواندن داشت  تحصیل را رها کرد و از طریق بسیج جهت گذراندن دوره ویژه آموزش دید و به جبهه سوسنگرد اعزام شد و بعد از پایان ماموریت به بهبهان برگشت و هنوز بیش از یک ماه از اتمام ماموریتش نگذشته بود و از اینکه سخت عاشق جنگیدن و فداکاری برای اسلام و انقلاب شده بودخود را برای اعزام بعدی آماده ساخت و این بار به جبهه شوش اعزام و موفق شد در عملیات ظفرمند فتح المبین شرکت کند.
در این عملیات از ناحیه دست مورد اصابت ترکش قرار گرفت و به تهران منتقل شد و پس از بهبودی و مداوا ، هنوز مدتی از مجروح شدن وی نگذشته بود که عبدالصاحب در عملیات بیت المقدس (فتح خرمشهر) شرکت کرد . باز گلوله ای به چهلوی وی اصابت کرد که بعد از عمل جراحی گلوله را از بدن وی خارج کردند. در این فرصت که هنوز بهبودی کامل نیافته بود مقداری درسهای گذشته را مطالعه می کرد و امتحان می داد و بعد از بهبودی و در ماه مبارک رمضان عازم جبهه شد و در عملیات رمضان شرکت کرد .
برای سومین بار در کمتر از 4 ماه از ناحیه دست وپا مورد اصابت ترکش قرار می گیردو این بار مداوای او بیشتر طول می کشد و نمی توانست به جبهه برود. پس شروع به درس خواندن نمود و در کلاس اول دبیرستان قبول شد و به کلاس دوم دبیرستان رفت و هنوز چند روزی از رفتن به کلاس دوم دبیرستان نگذشته بود که عملیات والفجر مقدماتی شروع شد  و عبد الصاحب هم عازم جبهه شد و بعد از چند دوره ماموریت در جبهه شیب نیسان در پاسگاه نیسان از ناحیه گردن به شدت مجروح شد و جهت مداوا به شیراز منتقل شد و بعد از بهبودی کامل در سال 62 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و وقتی به او گفته می شد که درس بخوان و ادامه تحصیل بده ، او در مقابل می گفت من الان به دانشگاه رفته ام و از این طریق بیشتر می توانم به اسلام  و انقلاب خدمت نمایم.
عملیات بزرگ خیبر با دوره آموزش فرماندهی عبدالصاحب مصادف شد و در طول سالهای جنگ این تنها عملیاتی بود که شرکت نداشت و در تمام عملیاتهای بزرگ قبل از خیبر و بعد از اتمام دوره تخصصی در عملیات بدر شرکت کرد و بعد از آن نیز در عملیاتهای محدود قدس  که در هورالهویزه صورت گرفته بود حضور گسترده داشت .
در این فواصل در عملیاتهای پدافندی در جزایر مجنون و هور الهویزه پیوسته حضور داشت . از این جهت بود که عبد الصاحب فولاد آبدیده ای شده بود که خود را همیشه آماده عملیات نموده بود . در این وضعیت بود که عملیات والفجر 8 شروع شد و طبق معمول شهید عبد الصاحب یکی از رزمندگان عمل کننده بود که در این عملیات برای پنجمین بار از ناحیه پا مجروح و به بیمارستان اراک منتقل شد که نتوانست دوری از جبهه ها را تحمل کند و در راه بازگشت بیمارستان جهت آگاهی از وضعیت نیروها به پایگاههای آنها مراجعه نمود و عبد الصاحب که تا آن موقع فرمانده دسته بود ، بعد ازاین عملیات از آنجا که از لحاظ شجاعت و توان رزمی رشد کرده بود به معاومنت گروه امام حسن منصوب شد. در این مدت نیروهای گروهان را با تاکتیکهای نظامی آشنا و آموزش می داد و همیشه برای مانور به منطقه می برد تا توان رزمی آنان بیشتر و از آمادگی کاملی برخوردار باشند.
عبد الصاحب در بعد اخلاقی متواضع و فروتن بود و تواضع و فروتنی و اساس کار او بود .و بعد از چند ماه حضور در منطقه کردستان جهت شرکت در عملیات آزاد سازی شهر مهران یعنی کربلای یک وارد منطقه شد و در فتح مهران شرکت کرد و باز برای ششمین بار از ناحیه کتف به شدت مجروح شد که تا مدت زیادی بستری بود . بعد از بهبود یافتن او که عارفی عاشق و مخاصی حقیقی بود خود را برای رفتن به جبهه آماده می کرد و وقتی به او گفته می شد که یک دوره چند ماهه خود را منتقل شهر نما و در شهر انجام وظیفه کن در پاسخ می گفت : بودن من و رفتن به سپاه برای جنگ است و این برای من غیر ممکن است .

عبد الصاحب که بیش از 4 سال بود که عضو سپاه بود ، فقط یک یا دوبار لباس سپاه را پوشید و بیشتر مواقع با لباس بسیجی بود و از این رو بود که کسی او را نمی شناخت .و وقتی از او سوال می شد چه زمان انجام وظیفه ات تمام می شود می گفت:  تا جنگ هست و من هستم انجام وظیفه می کنم .

پس از بهبودی به همراه گردانهای بهبهان  وارد لشکر ولیعصر شد که بعد از گذشت مدتی برای پدافند در فاو وارد این شهر شدند. بعد از مدتی عملیات طفر مند کربلای 5 آغاز می شود و عبد الصاحب به شلمچه می آید و بعد از چند روز در شب 27 دیماه در حالیکه معاونت گروهان امام حسن را به عهده دارد وارد عملیات می شود که در همان شب برادرش احمد رضا به شهادت می رسد و خود نیز از ناحیه کمر مجروح می شود و به دلیل شهادت فرمانده گروهان ، عبد الصاحب مسئولیت گروهان را به عهده می گیرد و این شهادتها بر روحیه او اثر نمی گذارد و با متانت و شجاعت و با دلیرمردی مثال زدنی به ادامه عملیات می پردازد و هدف تعیین شده را منهدم و با وجود جراحت آخرین نفری است که از منطقه خارج می شود و اجشاد شهدا از جمله برادرش را زیر آتش دشمن به عقب  می برد .

برادر شهید عبدلاصاحب غلامی می گوید : چند روز از عملیات گذشته بود که عبدالصاحب با لبخندی که بر چهره داشت وارد خانه شد و وقتی همگی از احمد رضا سوال می کردند در پاسخ می گفت که احمد رضا مجروح شده و تا چند روز دیگر می آید و فردای صبحش بخ بنیاد شهید رفت و با تلفن خبر شهادت احمد رضا را داد و هنوز یک هفته از شهادت احمد رضا نگذشته بود که جهت عیادت از دوستانی که مجروح شده بودند و در بیمارستانهای تهران بستری بودند به تهران رفت . به طور کلی دوستان شهید خود و خانواده آنها را فراموش نمی کرد و هز زمان که به مرخصی می آمد به خانواده اناه سر می زد و به آنها دلداری می داد.

برادر شهید که خود نیز جانباز جنگ است ادامه می دهد : عبد الصاحب بعد از چند ماه به واحد طرح عملیات لشکر ولیعصر می رود .
برادر شهید با خیره شدن به عکس شهید می گوید : دوستانش می گفتند : چند ساعت قبل از عملیات عبد الصاحب میگفت : چهره احمد رضا در ذهنم مجسم می شود و مثل اینکه به او الهام شده بود در چند روز آینده احمد رضا را ملاقات خواهد کرد و همین طور هم شد و شب عملیات نصر 4 از طرف طرح و عملیات به او ماموریت داده شد که جهت انهدام کمین دشمن و راهنمایی نیروهای عمل کننده وارد عمل شود .
عبد الصاحب غلامی سرانجام بعد از 6 سال جنگیدن بی وقفه به چیزی که سزاوار و لیاقت اوست دست میابد و به شهادت دست می یابد
روحشان شاد و یادشان گرامی باد .

دیدگاه دیگران (بدون دیدگاه)...

Leave a reply

نام:: _REQ_FIELD
_CF_EMAIL: غیر فعال
وبسایت::
دیدگاه: _REQ_FIELD

اشتراک
  • Twitter
  • del.icio.us
  • Digg
  • Facebook
  • Technorati
  • Reddit
  • Yahoo Buzz
  • StumbleUpon