• نظرها: 0
  • تاریخ انتشار: ۲۲:۵۸:۵۴ | دوشنبه, ۲۴ / تیر / ۱۳۹۲
  • در از میان خبر ها
  • توسط عصر بهبهان
  • نمایش ها: 1126
  • یادواره ها
  • (رتبه فعلی 0.0/5 ستار ها) تمامی آرا: 0
  • Print Friendly Version of this pageچاپ Get a PDF version of this webpagePDF

خاطره ای از شهید احمد نونچی: با صدای بلند و با افتخار می گویم من یک پاسدار هستم


عصر بهبهان :می خواستیم به فرمانده گروهان آسیبی وارد نشود ولی ایشان اصرار داشت که باید همراه شما بیایم ما هم بعد از هماهنگی با فرمانده گردان شهید حمید صالح نژاد حضور ایشان را به شناسایی قبول کردیم ولی شرطی با ایشان گذاشتیم .


خاطره ای از شهید احمد نونچی:

با صدای بلند و با افتخار می گویم من یک پاسدار هستم

    

عصر بهبهان :می خواستیم به فرمانده گروهان آسیبی وارد نشود ولی ایشان اصرار داشت که باید همراه شما بیایم ما هم بعد از هماهنگی با فرمانده گردان شهید حمید صالح نژاد حضور ایشان را به شناسایی قبول کردیم ولی شرطی با ایشان گذاشتیم .

 

 

 

با فرمان تاسیس سپاه پاسداران توسط امام راحل جوانانی وارد این مجموعه شدند که عاشق امام و فرامین ایشان بودند و برای کار در این نهاد انقلابی سر از پا نمی شناختند. یکی از سپاه های قوی در استان خوزستان و کشور سپاه پاسداران دزفول بود که با جمع شدن جوانانی مبارز،انقلابی و خدوم شکل گرفته بود از قبل از دفاع مقدس مرزبانی را شروع کردند جهت ماموریت به کردستان و خرمشهر و دیگرشهرهای استان خوزستان عزیمت نمودند و از هیچ کوششی جهت حفظ کیان و تمامیت ارضی کشورمان دریغ ننمودن و در دفاع مقدس همپای بسیج دلاور و ارتش سر افراز تا آخرین نفس ایستادگی و مبارزه کردند .

 

از خیل عظیم دلاور مردان سپاهی  که  مثل خیلی از یارانش در گمنامی بسر می برند کسی نیست جز شهید حاج احمد نونچی .حاج احمد ذاکر ابا عبدالله بود حاج احمد با گرفتن شعارهایش شوری دو چندان به رزمندگان می داد حاج احمد فرمانده دلاور یکی از گروهانهای گردان حمزه سیدالشهدا بود  حاج احمد همیشه چهره ای خندان و گشاده داشت حاج احمد مرد عمل بود . در سال 63 به گردان حمزه سیدالشهدا ماموریت داده شد تا جهت پدافندی به منطقه چزابه عظیمت کند در یکی از شبها که قرار بود برای شناسایی منطقه و برآورد کمین های دشمن به جلو برویم (منطقه چزابه دارای تپه های متعدد رملی  و با قاصله های کم و زیاد از هم بود که مواضع دشمن درست مشخص نبودن و در بین همین تپه ها کمین های دشمن قرار داشت )حاج احمد که فرمانده یکی از گروهان ها بود

 

 آمد پیش بچه های اطلاعات و گفت من امشب می خواهم با شما به جلو بیایم ما هم اول به ایشان گفتیم شما ضرورتی ندارد به جلو بیائید زیرا بیم آن می رفت با توجه به عدم شناسایی کامل منطقه یا گم بشویم یا گرفتار عراقی ها در هرصورت می خواستیم به فرمانده گروهان آسیبی وارد نشود ولی ایشان اصرار داشت که باید همراه شما بیایم ما هم بعد از هماهنگی با فرمانده گردان شهید حمید صالح نژاد حضور ایشان را به شناسایی قبول کردیم ولی شرطی با ایشان گذاشتیم .حاج احمد معمولا همیشه لباس سبز سپاه را به تن داشت و چقدر به این لباس افتخار می کرد و همیشه می گفت دوست دارم با این لباس شهید شوم ما هم با حاجی شرط کردیم بیا یدولی بشرط اینکه لباس سپاه را نپوشید تا اگر خدای نخواسته گرفتار عراقی ها شدیم ما هم با شما نسوزیم

 

چون بعثی ها کینه عجیبی از پاسداران داشتند در هر صورت حاجی قبول نکرد و ما هم روی حرف خود تاکید داشتیم تا شب شد و موقع حرکت بسمت دشمن . وقتی حاج احمد رسید با تعجب دیدیم لباس سبز سپاه را تعویض نکرده است ما به حاجی گفتیم باید لباس را تعویض کنید و حاجی با شوخی ها و لبخند های خواص خودش ما را به بردن خودش تشویق می کرد ما هم به حاجی گفتیم حاجی جان اگر دشمن ما را اسیر کرد چکار کنیم .؟حاجی با آن تندی و تیزی که داشت خندید و گفت به آنها با صدای بلند و رسا و با افتخار می گویم من یک پاسدار هستم

 

و بالاخره شهید حاج احمد نونچی در شب عملیات والفجر 8 در اسفند سال 64 در حالیکه سواره بر قایق در جلوی نیروههای خود حرکت می کرد بعد از طی کردن معبر و خط دشمن تیر به پیشانی او اصابت می کند و پیشانی و پیشانی بند یا حسین او مورد اصابت تیر دشمن قرار می گیرد و به آرزوی دیرینه خود می رسد.

 

 

عزیزالله پژوهیده

 

 


دیدگاه دیگران (بدون دیدگاه)...

Leave a reply

نام:: _REQ_FIELD
_CF_EMAIL: غیر فعال
وبسایت::
دیدگاه: _REQ_FIELD

اشتراک
  • Twitter
  • del.icio.us
  • Digg
  • Facebook
  • Technorati
  • Reddit
  • Yahoo Buzz
  • StumbleUpon