Print Friendly Version of this page pdf
نظرها: 0
0 0
  • (رتبه فعلی 0.0/5 ستار ها) تمامی آرا: 0
  • گفتگوی تفصیلی رهیاب با یک مبارز انقلابی:

    گنجینه خاطرات سید موسی از روزهای انقلاب در خوزستان/برادرم روی دستانم شهید شد

    عصر بهبهان : عصر بهبهان : سال 42 که بحث از امام شد من جزو کسانی بودم که عکس امام را تکثیر کردم و به عنوان هدیه نوروزی کارتی را که عکس امام روی آن بود به دیگران می دادم روی این کارت تبریک این شعر نوشته بود"بود آن روز بر ما عید مطلق/که در جنبش در آید پرچم حق"



    به گزارش عصر بهبهان به نقل از رهیاب،سید موسی بلادیان مدیر کل اسبق آموزش و پرورش استان خوزستان  یکی از مبارزین به نام روزهای اول انقلاب در خوزستان است.

    او در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود، وقتی یک دانش آموز دبیرستانی در بهبهان بود اقدام به انتشار یک نشریه می کند، زمانی که  در اهواز دوره تربیت معلمی را طی می کرد انقلاب سفید رخ می دهد وقتی برای رای دادن معلم ها را می برند او و چندنفر دیگر از رای دادن امتناع می کنند که مورد غضب مسئولین قرار می گیرند.

    سید موسی یک گنجینه خاطره از روزهای انقلاب دارد که در گفتگو با خبرنگار رهیاب گوشه ای از آنها را با ما مرور می کند:

    *سال 42 که بحث از امام شد من جزو کسانی بودم که عکس امام را تکثیر کردم و به عنوان هدیه نوروزی کارتی را که عکس امام روی آن بود به دیگران می دادم روی این کارت تبریک این شعر نوشته بود"بود آن روز بر ما عید مطلق/که در جنبش در آید پرچم حق"

    *سال 43 که امام را گرفتند و زندانی کردند وقتی آزاد شد من این توفیق را داشتم که با هزار دردسر در آن زمان که یک جوان 21 ساله بودم رفتم و خانه امام را پیدا کردم ، علی رغم فشارهایی که بود و ممانعت ژاندارم ها اما داخل خانه امام رفتم و حدود یک ساعت در خدمت امام بودیم آنجا سه چهار نفر بیشتر نبودیم ،پهلوی امام نشستم دست ایشان را بوسیدم و سوالاتی را از امام پرسیدم حتی یادم هست که به امام گفتم من در گچساران معلم هستم امام فرمود گچساران کجاست؟ و من برای امام از شرایط آنجا شرح دادم که در همان حین حضرت آیت الله بهبهانی که در اهواز مقبره دارند آمدند، یکی از کسانی که در بیت بودند امد و گفت آقای سیدعلی بهبهانی رامهرمزی آمده اند امام به احترام وی بلند شد و او را احترام خاصی کردند.

    *در گچساران معلم بودم و به بچه ها آگاهی می دادم و روشنگری می کردم جلسات مذهبی برگزار می کردیم برادرم یک مغازه خیاطی داشت ما شبها در همین مغازه جلساتی برگزار می کردیم و از انقلابیون آن زمان دعوت می کردیم اعلامیه های امام را برای افراد جلسه می خواندیم چند بار به ساواک احضار شدم.


    از ساواک شما فقط اسمی شنیدید ولی هرکسی وارد ساواک می شد احساس می کرد که دیگر برنمی گردد برخوردها و شکنجه ها بسیار خشن و دور از انسانیت بود.


    *در سال48 گفتند جای شما گچساران نیست و من از آنجا بیرون آمدم و ساکن اهواز شدم مسجدآیت الله بهبهانی می رفتم عده ای را همراه کرده بودیم و سال های 54،55،56 اکثر اینها شهید شدند که یکی از آنها شهید حسین علم الهدی بود جلساتی داشتیم و  با انقلابی ها در ارتباط بودیم اعلامیه های امام را تکثیر می کردیم شخصی بود به نام مرحوم یحیوی خیلی به انقلاب خدمت کرد ما اعلامیه هایی که خدمت آیت الله جزایری می آمد تکثیر و توزیع می کردیم به گچساران می فرستادیم.

     

    *سال 57 شرکت نفت اقدام خیلی خوبی کرد و افراد متدینی که در شرکت نفت بودند خیلی نقش داشتند تولید نفت را متوقف کردند و ضربه مهلکی به اقتصاد رژیم شاه وارد شد و تاثیر بسیار عالی در پیروزی انقلاب داشت بنده ارتباطات زیادی داشتم ومدام اعلامیه ها را در گچساران توزیع می کردیم و مغازه خیاطی برادرم مرکز انقلابی ها در گچساران بود.

     

    *روز 18 آبان من را به گچساران دعوت کردند من هم با خودم یک سری اعلامیه بردم دیدم در مسجد جامع دوگنبدان که شرکت نفت ساخته بود همه مردم جمع شده اند همه فعالیت می کنند ما هم وارد شدیم و با مردم صحبت کردیم برادر ما هم روی چهارپایه ای ایستاد و صحبت کرد ژاندارم ها آمدند و دستور دادن که جمعیت متفرق شود کسی گوش نکرد آنها شروع به تیراندازی به داخل مسجد کردند چهار نفر از جمله برادرم بر زمین افتادند تیر ژ3 به پای او اصابت کرده بود مردم متفرق شدند و ما برادرمان را بیمارستان شرکت نفت بردیم ولی آنها راهمان ندادند خونریزی پای برادرم هم بند نمی آمد یک درمانگاه دیگری هم بود آنها گفتند کاری از دست ما بر نمی آید ما اخوی را با یک وانت که کپسول گاز از بهبهان به اهواز می برد عقب ماشین او را با یک زحمتی بردیم پسر برادرم هم که کلاس پنجم بود کنارمان گریه می کرد بیست کیلومتری بهبهان که رسیدیم یک پلی به نام خیرآباد بود که دیگر صحبت های برادر من قطع شد و بدنش سرد شد و روی دستانم شهید شد،در بهبهان او را به برای خاکسپاری به زحمت به قبرستان بردیم مردمی که آمدند در جمعشان سخنرانی کردم از انقلاب گفتم که دوباره ژاندارم ها آمدند و جمعیت را متفرق کردند.

     

    *من هر شب در یک خانه بودم چون دنبال دستگیری من بودند با پدر و مادر در بهبهان بودیم پدر وقتی جنازه برادرم را دید از فشارهای که بر او وارد شد خیلی زود دق کرد.

    *کارمان شده بود در مساجد صحبت کردن تا به لطف خدا انقلاب پیروز شد و ما ثمره شیرین انقلاب را در 22 بهمن 57 چشیدیم .


    تاریخ انتشار: ۲۲:۳۳:۴۳ | پنجشنبه, ۱۶ / بهمن / ۱۳۹۳
    اشتراک گذاری

    دیدگاه دیگران (بدون دیدگاه)...

    Leave a reply

    نام:: _REQ_FIELD
    _CF_EMAIL: غیر فعال
    وبسایت::
    دیدگاه: _REQ_FIELD